تبليغاتX
افغانستان امروز

افغانستان امروز

یگان نگاه به مسایل افغانستان و جهان

شاید شما هم مثل من گاهی به این فکر افتاده باشید که افغانستان ما چرا این قدر عقب مانده است. چرا ما در لیست عقب افتاده ترین کشور های جهان هستیم و شاید حتی اگر لیست کشور های عقب مانده را سر چپه بگیریم ما اول باشیم.

من این سوال را از هر کسی می پرسم. هر کسی نظر خود را می گوید اما چنگی به دل من نمی زند. بعضی ها می گویند سه دهه جنگ ما را به این روز رسانده. من این استدلال را نمی پذیرم چرا که ما قبل از سه دهه جنگ هم چندان چیزی نبودیم. آن وقت هم از قافله تمدن دنیا بسیار عقب بودیم. غربی ها بیش از صد سال است که هوا پیما ساختند و ما سی سال است که در گیر جنگ هستیم. کشور های پیشرفته بیش از چهار دهه است که انسان به فضا فرستاده اند ، حدود صدو بیست سال است که تلیفون ساخته اند ، بیش از صدو پنجاه سال است که اتو موبیل ساخته اند و  بیش از صد و بیست سال است که از روشنایی برق استفاده می می کنند.

ما سی سال است که دچار جنگ داخلی هستیم. آلمان در جنگ جهانی اول و سپس در جنگ جهانی دوم با خاک یکسان شد اما دو باره به پا خاست و در مدتی اندک باز به صدر کشور های پشرفته نشست و اکنون از جمله هفت کشور صنعتی جهان است. ما جنگ را بهانه می کنیم. جنگ دلیل اصلی عقب ماندگی ما نیست.

بعضی ها مسئله هوش و استعداد ملت های مختلف را مطرح می کنند اما این نظریه هم درست نیست. شما می بینید که دانشمندان بزرگ و مخترعین سر شناس دنیا همه از یک ملیت یا قوم و نژاد نبوده اند. جاپانی ها ، المان ها ، روس ها ، امریکایی ها هر کدام را که ببینید چهره های درخشان دانش و علم را به جهان عرضه کرده اند و هر گز نمی توان قضاوت کرد که مردم فلان کشور بی استعداد و کودن هستند و یا برعکس فلان کشور مردمان زرنگی دارد.

بعضی ها ریشه مشکلات و عقب ماندگی افغانستان را پادشاهان عیاش و بی فکر عنوان کرده اند. اما در واقع این ملت است که برای خود نوع حکومت را انتخاب می کند. اگر ملت های دیگر دنیا هم  خودشان برای خوش بختی خود تلاش نمی کردند ، حکومت هر گز به نفع آنان کار نمی کرد. پس این رضایت و کوتاه فکری ملت است که یک رژیم پادشاهی صد ها سال بدون خدمت بر بدن های ملت حکم می راند.

من گاهی فکر می کنم که عقب ماندگی ما ریشه در معارف ( سیستم تعلیم و تربیت ) ما دارد. ریشه تمام بد بختی های ما در این است که مکتب خوب و آموزگار خوب نداریم. این مکتب است که اساس شخصیت انسانها و یک ملت را می سازد. در صورت داشتن یک نظام آموزشی خوب کم کم تبعیض نژادی، فساد اداری، بیسوادی و همه عیوب ما برطرف می شود.

اما اکنون دایره فکر خود را تنگ تر کرده ام تا دقیقاً نقطه اصلی و دقیق ترین  دلیل عقب ماندگی افغانستان را بیابم. البته قبل از آنکه به آن نکته دقیق اشاره کنم دو نکته اضافی را هم باید عنوان کنم:

اولاً من چنین وظیفه ای ندارم. یعنی من نه تخصص و نه توان آن را دارم که  مسئله ای به این مهمی و ظرافت را موشکافی کرده و دلیل یابی کنم. اما به اثر حس کنجکاوی و گاهی رنجی که از وضعیت کشورم می برم نا چار به این افکار غوطه ور می شوم و در باره آن فکر می کنم.

ثانیاً بنده ادعا ندارم که نظر من به طور قطع و یقین درست است بلکه این چیزی است که به عقل ناقص من رسیده است شاید به عقل ناقص شما چیز دیگری برسد!

و آن این است که یک صفت در ملت ما بسیار ضعیف است. ضعف همین صفت در این ملت باعث تمام بد بختی ها شده است. اگر این صفت را والدین به اطفال خود سفارش و تاکید می کردند و به آنها می آموختند دیگر افغانستان به کشوری تبدیل می شدکه می توانستیم به آن افتخار کنیم. آری آن صفت که در میان ما خریداری ندارد صداقت است.

معلم به شاگردان می گوید که تمام اقوام ساکن در افغانستان با هم برادر و برابرند و هیچ برتری نسبت به هم دیگر ندارند اما خودش در عمل در هنگام نمره دادن تبعیض به خرج میدهد.

وزیر در هنگام احراز پست وزارت قسم یاد می کند که به کشور خیانت نمی کند و خود را به مال اندوزی و اختلاس مشغول نمی کند اما در عمل فقط به فکر پر کردن جیب و اندوختن مال به حساب های بانکهای خارجی است.

قاضی بر مسند پیامبر تکیه می زند و آیت و حدیث می خواند و اظهار می کند که طبق حق و عدالت حکم خواهد کرد اما با گرفتن بسته های دالر گنهکار را بی گناه و بی گناه را گناهکار ثابت می کند.

اعضای کمیته گزینش و استخدام ادارات و دانشگاه ها دم از راستی و صداقت می زنند اما قوم و خویش خود را هر چند نا لایق باشد بر لایق ها و شایسته های بی واسطه ترجیح می دهند.

 ترافیک رشوت می خورد، شهرداری رشوت می خورد، داکتر و انجنیر رشوت می خورد و قاضی که دیگر سر آمد رشوت خوران است.

این ها که عرض کردم فقط مصداق یک چیز است، دو رویی و عدم صداقت  !

حال چنین کشوری با چنین اوضاع که همه در بی صداقتی و دروغ و نیرنگ غرقند چگونه می توان امید پیشرفت داشت؟

اصلا اگر شما تصمیم بگیرید که هر گز دروغ نگویید و همیشه صادق باشید می توانید مرتکب کار خلاف قانون و نادرست شوید؟ غیر ممکن است که یک آدم راستگو و صادق بتواند خرابکاری بکند و مرتکب تخلف شود. سرچشمه و نقطه آغاز هر گونه فسادی دروغگویی و دو رویی است. و نتیجه فساد هم عقب ماندگی است. هر چه فساد اداری در یک کشور بیشتر باشد ان کشور بیش از پیش با توسعه نیافتگی و عقب ماندگی دست به گریبان خواهد بود.

من نمیدانم که چرا. چرایش را شما پیدا کنید اما میدانم که صداقت از این ملت رخت بر بسته است. خلایی که از کوچیدن صداقت به وجود می آید توسط فساد و ظلم و تباهی و عقب ماندگی پر می شود.

فعلاً پروژه فکری من این است که چرا صداقت از میان مردم رفته و چگونه می توان آن را باز گرداند.

خیلی مشتاقم که بدانم شما در این باره چی می اندیشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:24  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

مردم افغانستان آنقدر توهین شده اند و آن قدر بی عزت شده اند که اهانت های روز مره به آنها اصلا به چشم نمی آیند. حتی خود این مردم هم  دیگر توقع خود را به قدری پایین اورده اند که اگر یک اداره دولتی به آنها توهین کند چنین می پندارند که شاید این حق آنهاست و دولت داری بدون این اهانت ها ممکن نیست.

برای این ملت دیگر غروری نگذاشته اند. وقار و متانت و عزت نفس در قاموس این مردم معنای خویش را از دست داده است. این ملت را چنان حقیر کرده اند که دیگر حقارت در خون آنها داخل شده است.

کارمندان ادارات و موسسات هم که چنین دیده اند و دانسته اند که این ملت در مقابل توهین اعتراض نمی کنند دیگر از اهانت به این مردم ابایی نمی ورزند. یک نمونه از این اهانت ها را که هر روز شاهد هستیم و هیچ کس اعتراضی هم نمی کند امروز به چشم خویش دیدم.

امروز صبح با موتر سرویس  به طرف دفتر می آمدم. نزدیک شهرداری مزار دیدم که گروهی ایستاده اند در کنار جاده اصلی و بیرون از محوطه شهرداری. آفتاب می تابید و باد های تابستانی مزار هم خاک های جارو نشده خیابان ها را بر سر و صورت این جماعت نثار می کرد. این گروه یک صف را تشکیل داده بودند که ظاهراً کارشان به شهرداری یا ترافیک مزار مربوط بود. یک نفر نظامی هم یک لیست اسامی را در دست داشت و این گروه را به صف نگهداشته  بود. وقتی این گروه را دیدم گروه های زیاد دیگری  در ذهنم تداعی شد. گروه های چند صد نفری متقاضیان پاسپورت در بیرون از محوطه قوماندانی امنیه، گروه های صدها نفری متاقضیان ویزای ایران، گروه های مهاجرین در اداره عوت مهاجرین و گروه بی شماری که بیرون از مستوفیت صف می کشند و  گروه های زیاد دیگری که هر روز در هر گوشه از شهر در کنار جاده های اصلی در زیر آفتاب سوزان و گرد خاک بی مانند مزار می ایستند تا یک نفر نظامی چوب بدست بیاید و اسم هایی را که در لیست دست داشته خویش دارد بخواند تا شاید کار آنها انجام یابد.

این صحنه ها هر روز تکرار می شود. اداراتی که با مردم سر و کار دارند و برای مردم ساخته شده اند مردم را به داخل محوطه خود راه نمی دهند. مردم مجبورند در سرما و گرما و در هر شرایطی یک کیلومتر دور تر از اداره مربوطه در سرکها و معابر عمومی تجمع کنند و لیست و عریضه خود را به عساکر نظامی بسپارند و خودشان منتظر رسیدگی به آن عریضه درزیر شعاع آفتاب بمانند.

به نظر شما این توهین نیست؟ شما تصور کنید که متقاضی پاسپورت هستید و برای گرفتن امر آن از قوماندانی امنیه به آنجا مراجعه کرده اید. آنجا که می روید عریضه دست داشته خود را به یک نفر نظامی در بیرون از احاطه قوماندانی تحویل میدهید و خودتان در بیرون از قوماندانی منتظر می مانید تا همان نظامی ها لیست افراد را بخوانند و شما را برای گرفتن امضاء اجازه ورود بدهند. این انتظار معلوم نیست چند ساعت طول می کشد. شاید قوماندان در یک جلسه مشغول باشد و بعد از چهار ساعت انتظار کسی لیست عرایض را نخواند. فردا شما باز مراجعه می کنید تا شاید امروز موفق شوید امضای قوماندان را بگیرید.  باز شما سه ساعت در کنار سرک عمومی به انتظار می نشینید. دوستان و آشنایانی که از جاده عبور می کنند شما را می بینند و برای شما از داخل موتر دست تکان می دهند. شما از اینکه با حقارت در کنار جاده به انتظار نشسته اید احساس ناراحتی می کنید. اما چاره ای نیست. بالاخره بعد از ساعت ها انتظار در روز دوم شخص نظامی می آید و اسامی افراد را با صدای بلند اعلان می کند. یک نفر نظامی دیگر هم با یک چوب برای منظم کردن مردم آنها را مانند گله گوسفند این طرف و آنطرف می برد. اگر اندکی سرپیچی کنی قطعا ضربه چوب آن سرباز را دریافت خواهی کرد. چاره ای نیست جز اینکه خودت آبروی خودت را حفظ کنی و خواسته های عسکر نظم دهنده را مو به مو اجرا کنی. بعد از اینکه نام خودت را شنیدی با خوشحالی جلو می روی و خود را معرفی می کنی. شخص نظامی اسنادت را بررسی می کند و متوجه می شوی که یک چیز کمبود داری. او تو را به داخل راه نمی دهد تا زمانی که اسنادت را تکمیل نکنی. اگر به دنبال تکمیل اسناد بروی از لیست امروز می مانی و فردا باید همان راه دو روزه را دوباره طی کنی. چاره ای نیست . تو نمی توانی اعتراض کنی که چرا تمام اسناد ومدارک مورد نیاز را در یک جایی نوشته و نصب نکرده اند تا کسی سرگردان نشود. اگر اعتراض کنی روز بعد هم به مشکل مواجه خواهی شد.

حال به این نمی پردازیم که چه مشکلات دیگری در ادارات دولتی گریبان گیر مردم است. من فقط به این نقطه تمرکز می کنم که چرا ادارات دولتی جایی و مکانی برای مراجعین ندارد؟ آیا اینکه مردم را در بیرون از محوطه اداره و در معابر عمومی چندین ساعت در آفتاب و باد و باران به انتظار نگهدارند توهین نیست؟ وقتی یک اداره برای مردم ساخته شده است و سرو کار همیشگی اش با مردم است چرا در داخل چهاردیواری خود اداره جای برای انتظار کشیدن مردم در نظر نگرفته اند؟ اگر یک مکان سر پوشیده و دارای چوکی و سالون انتظار برای مراجعین ندارند حد اقل مردم را باید به داخل احاطه اداره راه بدهند. درست است که این ملت بی سواد است و متوجه این اهانت ها نیست ولی به هر حال آنها هم انسان هستند و باید برخورد انسانی با انها صورت بگیرد. رییس محترم دفتر از سر و صدا وشلوغی مراجعین بیزار است واین ازدحام باعث ناراحتی او می شود به همین خاطر دستور میدهد که مردم را از یک کیلومتری دفتر نزدیک تر نگذارند. همانجا یک نفر عسکر لیست آنها را بگیرد و خودشان منتظر بمانند.

بزرگان ما گفته اند که چیزی را که برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند. نمیدانم اگر آن رییس محترم نیز وقتی که به ملاقات افراد مافوق خود می رود همانطور در کنار سرکهای عمومی در معرض خاک و باد منتظرمافوق خودبنشنید چه حالی پیدا خواهد کرد.

امید است که همه ما روزی با انسانها طوری برخورد کنیم که شایسته آنهاست. آنها اگر به ما مراجعه کردند مانند یک مهمان از آنها پذیرایی کنیم و اگر نتوانستیم برای آنها چای تهیه کنیم حد اقل آنان رااز بیرون دروازه به داخل بیاوریم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 17:3  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

دیشب داشتم برنامه گفتمان را از تلویزیون طلوع میدیدم که برق رفت. خیلی ناراحت شدم. این برق ناجوانمرد ما همیشه در لحظه های حساس می رود. درست آن موقع که لازمش داری.

مهمانان برنامه رهنورد زریاب ( نویسنده ) ، پرتو نادری ( شاعر و نویسنده ) ، اکبر زاده رییس نشرات تلویزیون ملی ، فاضل سنگچارکی سخنوی جبهه ملی ، و یک نفر دیگر که متاسفانه نام و سمتش یادم نیست فقط میدانم که مشاور کدام وزارت خانه بود.

بحث بر سر آزادی بیان و مطبوعات بود. این برنامه هم مانند دیگر برنامه های گفتمان نقص های همیشگی اش را داشت. اولین نقصش مجری یا گرداننده روانی اش بود که اجازه تکمیل کردن نظرات را به افراد نمی دهد. دوم اینکه وی صحبت ها را منحرف می کرد و گاهی از اصل موضوع دور می شد.

زریاب در قسمتی از سخنانش در باب آزادی بیان گفت که بیان با استفاده از کلمات و واژه ها صورت می گیرد. وقتی به گوینده اختیار استفاده از کلمات دلخواهش را ندهیم و مثلا اجبار کنیم که از کلمه دانشگاه استفاده نکرده و پوهنتون بگوید در واقع آزادی بیان را زیر سوال برده ایم. اگر کسی در هنگام صحبت کردن به زبان فارسی از کلمه پوهنتون استفاده کند من به او خرده نمی گیرم و هیچ اعتراضی ندارم و متقابلاً توقع دارم که اگر من از کلمه دانشگاه استفاده کردم کسی به من خرده نگیرد و اعتراض نکند.

مسئله دومی که زریاب اشاره کرد و برای من خیلی تازه و جالب بود این بود که در قانون اساسی گفته شده که مصطلحات ملی و علمی باید حفظ شوند. او این بند را نقد کرد و در قدم اول گفت که موجودیت این فقره در قانون اساسی در زمانی که لویه جرگه آن را تصویب کرده مورد سوال است و محرز نیست. ثانیاً اصلا معلوم نیست که آنانی که این فقره را در قانون اساسی گنجانده اند از واژه اصطلاح و مصطلح چه برداشتی داشته اند و آیا اصلا فهم دقیقی از این واژه داشته اند یا نه؟ او می گفت که دانشگاه و دانشکده و دانشجو اصلا اصطلاح نیست بلکه کلمات عادی هستند. اصطلاح ما به کلماتی می گوییم که در گستره زمان کم کم تحول کرده و معنای آن با معنای لغوی آن تفاوت کرده باشد. مثلا وقتی حافظ پیر میکده می گوید این یک اصطلاح است چرا که مد نظر حافظ شخصی نبوده که واقعا در میخانه نشسته و شراب می خورد. لهذا این خود یک فقره مبهم است که اصطلاحات ملی باید حفظ شود . منظور آنان از اصطلاحات چه بوده است و باید تعببر و تفسیر شود.

مهمان دیگر که به پشتو صحبت می کرد گفت که این فقره از اول در قانون اساسی وجود داشت و بعدا به آن اضافه نشده است. او افزود که بعضی از واژه ها و کلمات زمانی که پذیرفته شدند و دولت افغانستان در قلمرو خود آن را رسمیت داد تبدیل به واژه ها ملی می شود. او می گفت که اصطلاح یک مبحث ادبی نیست و به زبان و ادبیات مربوط نمی شود. او گفت که کشور های همسایه هم اصطلاحات ملی خود را دارند مثلا ایران به ولایت استان می گوید و پاکستان سوبه. او می گفت ما هم کلماتی داریم که باید حفظ شوند و دستخوش تغییر نشوند مانند پوهنتون و پوهنزی.

در همین قسمت بود که برق رفت و من هم عصبانی لحاف را به رویم کشیدم و خوابیدم. بقیه گفتمان را خود در زیر لحاف تکمیل کردم.

من با خود گفتم که اگر در ایران ولایت را استان می گویند این کشور یک کشور یک زبانه است. تمام نشرات ، مطبوعات ، مکاتب و درس و تحصیل آن به زبان فارسی است و نمی توان آن را با مسئله ای که در افغانستان ما به آن روبرو هستیم مقایسه کرد. اگر ایران هم یک کشور دوزبانه می بود مثل افغانستان و هردو زبان به صورت رسمی در کنار هم استفاده می شد شاید در زبان دوم به ولایت استان نمی گفتند و یک چیز دیگر می گفتند.  ما اصطلاحات ملی را در داخل قلمرو زبان حفظ می کنیم. وقتی یک شخص پشتو صحبت می کند لازم و واجب است که از کلمه پوهنتون استفاده کند نه دانشگاه. اما وقتی این شخص به زبان فارسی سخن می گوید اجباری ندارد که پوهنتون بگوید چون مترادف آن رادر زبان فارسی دارد و نیازی ندارد که از کلمه ای که در این زبان موجود نیست استفاده کند.

از آن گذشته دامنه این اصطلاحات ملی را چه کسی معلوم می کند؟ کدام کلمات شامل اصطلاحات ملی می شود؟ مگر ولس مشر که به پشتو به معنی رییس جمهور است یک اصطلاح ملی نیست؟ پس نباید به فارسی زبان ها اجازه داد که رییس جمهور بگویند یا مثلا نباید از کلمه مردم استفاده کرد چون ولس هم یک اصطلاح ملی است که به ملت اتلاق می شود.

چه کسی لیستی از کلمات و اصطلاحات ملی باید تهیه کند که هر کسی به هر زبانی که سخن می گوید وقتی به آن کلمات رسید باید از ورژن پشتوی آن استفاده کند؟

نمیدانم چرا وقتی بیش از هفتاد درصد مردم افغانستان فارسی صحبت می کنند باز هم باید این زبان یک زبان دوم به شمار آید؟ در گذشته که رژیم پادشاهی بود و قدرت در دست قوم حاکم بود و آنها برای سیطره زبان خود بر دیگران هرچه کردند گله ای نیست ولی حالا که داد از دموکراسی و عدالت اجتماعی می زنند چرا باید این گونه باشد؟ میدانیم که تاجیک ها فارسی زبانند و هزاره ها نیز زبان مادریشان فارسی است و ازبک ها هم که غالباً در سمت شمال سکونت دارند زبان دوم شان فارسی است و اکثریت مطلق شان پشتو را بلد نیستند. آیا اجتماع تاجیک ها ، هزاره ها و ازبکها از نظر تعداد بیشتر از پشتون ها نیست؟ پس چرا زبان فارسی را این قدر ذلیل می کنند و مانند یک زبان اقلیت با آن رفتار می کنند. تا جایی که حتی برادران پشتون ما باید برای ما کلمات را انتخاب کنند و به ما بگویند که از این کلمه استفاده کنید و از آن کلمه استفاده نکنید.

اگر سرود ملی ما صد در صد به زبان پشتو است و اگر روی پول های کاغذی ما یک کلمه فارسی وجود ندارد نشانه انعطاف پذیری فارسی زبان هاست ولی این انعطاف پذیری یک طرفه تا کی؟؟

نمیدانم که دولت مردان و وزیران ذیدخل در این امور متوجه خطرناک بودن نفاق بین زبان ها هستند یا نه؟ در شرایطی که ما سخت به اتحاد و همبستگی نیاز داریم کسانی می آیند و این مسایل را دامن می زنند و آب به آسیاب دشمن که همیشه آرزوی تفرقه ما را دارد می ریزند. من از همه هموطنانم خواهش می کنم که برای داشتن یک وطن آرام و پایان بخشیدن به بد بختی های ده ها ساله کمی از خود گذری کنند و  پی این مطالب تفرقه برانگیز نگردند و بگذارند هر کسی به زبان مادری اش سخن بگوید. باور کنید اگر ما از کلماتی که در زبان مادری مان وجود دارد استفاده کنیم به هیچ کس آسیبی نمی رسد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 11:43  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

در فرهنگ امروز مردم افغانستان بعضی از کلمات یا درست تعریف نشده اند یا آنانی که تعریف درست آن را نمیدانند آن را اشتباه استفاده می کنند و در نتیجه استفاده غلط آن را رایج می کنند.

من دو کلمه را مثال می زنم یکی عشق و دیگر شهادت

تا جایی که من شنیده ام اکثریت کسانی که از این واژه ها استفاده می کنند معنای درست آن را نمیدانند.

اگر امروز از هنرمندان آواز خوان افغانی بپرسید که چرا آواز می خوانند بدون شک جواب خواهند داد که به خاطر عشق!!

من چندین مورد مصاحبه آوازخوانان را شنیده ام که دلیل آوازخوانی شان را عشق دانسته اند. من نمیدانم که تعریف این افراد از عشق چیست؟ آیا مد نظرشان همان عشق ظاهری مثلا عشق دو جوان از دو جنس مخالف است یا همان عشقی که مولانا از آن دم می زد؟

چنین استنباط می شود که عشق ظاهری هدف آنان نیست چرا که اولا ظاهر و حرکات و رفتار آنها به یک عاشق نمی ماند. ثانیاً تعدادی از آنها متاهل هستند و به نظر نمی رسد که از هجران معشوق یا معشوقه خود به آوازخوانی روی آورده باشند. از طرفی هم اگر واقعا این جوانان عاشق دختران یا پسران دیگری باشند دلیلی ندارد که هزاران دلار خرج کنند و کلیپ های ویدیویی را با دختران کرایه ای ازبکستانی و تاجیکستانی پر کنند. اصلا عاشق از لباس ، صحبت و حرکاتش معلوم است. عاشق حاضر نیست با هر کسی با طنازی و ناز و ادا دلبری کرده و تمثیل عشق بازی کند.

از طرف دیگر نمی توان نتیجه گرفت که عشق آنان یک عشق صوفیانه و عارفانه باشد. مگر می توان تصور کرد که کسی از عشق تعریف مولانا و حافظ را داشته باشد و آنگاه با زنان و دختران بیگانه به رقص و تماس بدنی بپردازد؟ گذشته از آن باور نمی توان کرد که این پسرکان و دخترکان نو خط درس نخوانده که روزانه صد گرم روغن و ژل را به کاکل های خود می مالند عمق حرف مولانا را درک کرده باشند و عاشق به تعبیر عارفانه آن شده باشند و از سر آن عشق به آوازخوانی روی آورده باشند.

پس منظور آنان از اینکه عشق را انگیزه و محرک هنرمندی خود میدانند چیست؟

من دو جواب دارم. یکی اینکه آنها دروغ می گویند و عشق محرک آنان نیست بلکه به خاطر با کلاس نشان دادن خودشان غریزه های دیگر را تحت نام عشق پنهان می کنند.

دوم اینکه آنان معنی عشق را نفمیده اند و چیز دیگری را با عشق اشتباه گرفته اند.

کلمه دیگر "شهادت" است.

امروز اگر پدر یک نفر در حادثه ترافیکی هم کشته شود نام شهید را برای او استفاده می کنند. بسیارند کسانی که در زلزله ، سیل ، حادثه ترافیکی و سقوط از بالای بام و غیره که خودشان هیچ نقشی در آن نداشته اند از بین می روند و بازماندگان آنان کلمه شهید را برای آنها به کار می برند. استدلال آنان اینست که این شخص بیگناه بود و نباید کشته می شد. از دید این افراد فقط کسی که زیر لحاف یا روی تخت شفاخانه بمیرد مرده است و دیگران همه شهیدند.

من هرچند در مسایل مذهبی صاحب نظر نیستم اما از نظر من شهید یک مشخصه دارد. فقط یک مشخصه. من فکر می کنم شهید کسی است که برای یک هدف مقدس خطر مرگ را به گردن می گیرد و در این راه جان خویش را ازدست می دهد. نیت و تعمد شرط اساسی شهادت است. کسی که آماده کشته شدن نیست و کشته شدن را به جان نخریده و نپذیرفته است اگر کشته شود شهید نیست. همان گونه که نماز و روزه بدون نیت باطل است شهادت هم بدون قصد و نیت امکان ندارد. نمی شود کسی را زیر یک سقف سست خوابیده و زلزله آن را بر سرش خراب کرده شهید نامید. لذا شهادت که قرآن آن را یک مرتبه بسیار متعالی میداند و شهدا را زنده های جاوید معرفی می کند و آنان را در کنار اولیا و انبیاء در بهشت جای میدهد آنانی هستند که با داشتن یک هدف مقدس جان خود را در راه آن باخته اند نه هر کسی که بر اثر حادثات از بین رفته باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 14:58  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

در سایت فارسی بی بی سی خواندم که یکی از کارمندان تلویزیون ملی بلخ به خاطر به کار بردن کلمه دانشگاه به جای پوهنتون و دانشکده به جای پوهنحی جریمه شده است.

این اولین بار نیست که بر سر استفاده از کلمات فارسی ایرانی جنجال بر می خیزد. هر از چند گاهی این موضوعات مطرح می شوند و بدون آنکه نتیجه قطعی بدست آید باز خاموش می شود.

من نمی خواهم قضاوت کنم که آیا استفاده از دانشگاه و دانشکده و امثالهم در زبان دری کار درستی است یا غلط ولی بسیار مشتاقم که دو مطلب را بدانم:

۱- وقتی از کلمه پوهنحی استفاده می کنیم حرف پنجم این کلمه یک حرف خاص پشتو است که در فارسی یا دری وجود ندارد و آواز " ز " میدهد. وقتی این کلمه را در متون دری می نویسند از حرف " ح " استفاده می کنند و بعد یک شکل همزه مانند بالای آن با قلم قرار میدهند. سوال من اینجاست که وارد کردن کلمات را اگر چشم پوشی کنیم آیا ما مجاز هستیم که یک حرف را از یک زبان گرفته و به الفبای زبان دیگر علاوه کنیم؟ مثلا فرض می کنیم چون در زبان انگلیسی حرف " قاف " یا " خ " وجود ندارد انگلیس ها از حروف معادل آن در زبان انگلیسی استفاده نکنند و به جای آن به  الفبای خود یک " ق " را از زبان فارسی یا عربی علاوه کنند؟ یا مثلا حرف  R که در زبان انگلیسی وجود دارد در زبان فارسی نیست و ما معادل آن را که کمی تلفظش شبیه آن است یعنی حرف " ر " را بجای آن استفاده می کنیم. آیا می توانیم وقتی آن حرف را در فارسی نداریم مستقیما از حرف R  در کلمات فارسی استفاده کنیم؟ این به نظر من مضحک است.

من معتقدم که اگر قرار باشد کلمات پشتو به عنوان کلمات ملی در زبان فارسی هم استفاده شود باید از حروف معادل آن در زبان فارسی یا دری استفاده شود و نباید حروف خاص پشتو را در فارسی داخل نمود. مثلا باید پوهنحی را به این شکل نوشت: " پوهنزی "

۲- اکثرا وقتی یک کلمه جدید که فارسی زبان ها آن را استعمال می کنند و معمولا خاستگاه آن ایران است به کار برده می شود گوینده با این اعتراض رو برو می شود که کلمات بیگانه  یا ایرانی را استفاده کرده است. مانند همایش ، دانشگاه ، گفتمان ، چالش ، فن آوری و غیره. این حساسیت به قدری زیاد است که گاهی بعضی ها کلمات فرانسوی و انگلیسی را بر کلمات فارسی ایرانی ترجیح میدهند. مثلا اگر فاکولته گفته شود اعتراضی نیست اما اگر دانشکده گفته شود حساسیت ها بر انگیخته می شود. حال من می خواهم بدانم که آیا زبان فارسی ایرانی و دری افغانستانی هردو یک زبان هستند یا دو زبان؟ اگر دو زبان باشند چرا تمام متون ادبی ، ادیبان مشهور تاریخ ، آثار ادبی مهم ، و کلمات و واژه هایشان مشترک است؟ مثلا آیا می تواند دیوان حافظ مربوط به فارسی زبانان باشد و ربطی به زبان دری نداشته باشد؟ یا مثلا شاهنامه فردوسی ، دیوان شمس ، مثنوی معنوی ، گلستان سعدی و غیره جزء گنجینه های ادبی کدام زبان است؟ فارسی یا دری؟ آیا می توان دری زبان ها را از افتخار داشتن مولوی محروم کرد؟

 از طرف دیگر امروز لغتنامه دهخدا که معتبر ترین مرجع کلمات فارسی است یا مثلا فرهنگ معین که در درجه دوم اعتبار واقع است محصول زحمت ادیبان فارسی زبان ایران است و آیا اگر این لغتنامه ها را از دری خارج کنیم دری زبانان کدام کتاب مرجع و فرهنگ لغت دری دارند که هم تراز دهخدا ، معین ، عمید و غیره باشد تا به آن مراجعه کنند؟  بنا بر این واضح می شود که فارسی و دری یک زبان هستند که از مراجع مشترک، متون ادبی مشترک و تاریخ ادبی مشترک برخوردارند و فقط بعد از ایجاد مرزهای سیاسی جدا افتاده اند و لهجه هایشان تفاوت پیدا کرده است. البته کاملا روشن است که در هر زبانی نظر به مناطق مختلف لهجه های مختلف وجود دارد. اگر کسی به مناطق هزاره جات برود می بیند که چه تفاوت لهجه بزرگی با دری زبانان هرات و کابل دارند ولی با آنهم نمی توانیم بگوییم که هزاره ها دری تکلم نمی کنند.

وقتی مشخص شد که فارسی و دری یک زبان هستند و فقط در لهجه با هم تفاوت دارند باید بپذیریم که دری زبانان می توانند از لغاتی که ادیبان فارسی در ایران همگام با تمدن و تحولات زندگی  می آفرینند استفاده کنند و از این کار گزندی به زبان دری یا پشتو نمی رسد. همانگونه که فارسی زبانان اجازه میدهند که پشتو زبانان از کلمات رایج بین پشتو زبانان آن سوی مرز استفاده کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 11:47  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

مدتی است گرفتار پایان نامه لعنتی دانشگاه هستم. آنقدر دیر شده که به وبلاگ سر نزدم که امروز رمز عبورم را فراموش کرده بودم. دو " که " در یک جمله آمد. خیر است.

دانشگاه و درس این حرفها همه اش حرف است. هم خود را بازی میدهیم و هم جامعه را. داریم فارغ می شویم ولی هنوز هیچ چیز بارمان نیست. به هر حال هر چه است خیلی مشغولم کرده و اصلا نمی توانم به وبلاگ سر بزنم. یک هفته دیگر از شرش خلاص می شوم و بر می گردم دوباره به دنیای مجازی وبلاگ. تا آن وقت خدا حافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 8:33  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

دیروز خبر مرگ سید مصطفی کاظمی را در انفجار بغلان شنیدم. واقعا متاثر شدم. میدانید مرگ هیچ کسی مرا شاد نمی کند. مخصوصا کسانی را که بشناسم. مصطفی کاظمی در میان شخصیت های سیاسی کشور یک چهره مطرح و برجسته بود. وجود او در صحنه سیاسی افغانستان در مجموع مثبت بود. شاید دامن او هم در خونریزی های دهه هفتاد افغانستان آلوده شده باشد اما هر چه بود در تحولات بعد از سقوط طالبان یک عنصر فعال بود که برای آبادی و پیشرفت افغانستان کار می کرد. او از معدود سیاسیون افغانی بود که در کنفرانس بن حضور داشت .در میان چهره های جهادی در واقع او یکی از باسواد ترین و مفید ترین اشخاص بود. مرگ او بسیاری از افراد ملت از اقوام مختلف را متاسف ساخت. 

آنچه مرا متعجب ساخت این بود که سخنگوی طالبان مسئولیت حمله را به عهده نگرفت و حتی آن را محکوم کرد. اولا اگر این کار طالبان نیست پس کار چه کسی می تواند باشد؟ همه میدانیم که اگر این کار طالبان می بود آنها از به عهده گرفتن آن ابایی نمی کردند. در ثانی طالبان چرا این حمله را محکوم کردند؟ مگر کشته شدن اطفال و افراد بیگناه در حملات انتحاری طالبان اتفاق نمی افتد؟ مگر تلفات جانبی در حملات انتحاری طالبان برای آنها مهم است؟ اینها سوالاتی است که زمان شاید جواب آن را به ما ارایه کند.

سید مصطفی کاظمی  

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:34  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

امروز درمیان انبوه موهای سیاه خود اولین موی سپید خویش را دیدم.

تکان خوردم و غرق در افکار خویش به گذشته ها سفر کردم ، چه مرکب خوبی است این خیال که او را در هیچ سمت وسویی مانعی در راه نیست و نه در بند زمان محصور است و در کمند مکان مجبور.

از زمانی به یاد آوردم که کودکی چهار پنج ساله بودم ، بی خبر از دنیا و هر آنچه در آن می گذرد. دنیای من خانه کوچک مان بود و مادر و پدرم بودند و کوچه خاکی ما و یکی از بچه های همسایه. از آینده خود و اینکه چه بر سرم خواهد آمد بی خبر بودم و افکار کودکانه ام از خاک بازی و آب بازی و خوراک و خواب فراتر نمی رفت. پدرم را قوی ترین مرد جهان و مادرم را دانا ترین زن دنیا می پنداشتم. سالها سپری می شد و بهترین روز های زندگی ام روزها ی عید بود و لباس های نوی که می پوشیدیم و پولهای عیدی که می گرفتیم و حنایی که بدستان خویش می بستیم. و همیشه در فکر این بودیم که چرا پدر از پول زیادی که در جیب دارد فقط یک یا دو روپیه اش را گاهی به من میدهد؟

سالها می گذشت و من بزرگ و بزرگتر می شدم و دنیا در نظرم صورتهای دیگری می یافت و کم کم آنچه در پس پرده بود و به چشم نمی آمد برایم آشکار می شد ، و اندک اندک در دامن مال و منال و زن و زندگی افتادم و کارم دستیابی به آرزو های کودکی ام شد.

و اینک عزراییل اولین اخطار خویش را به من داد و فهماند که یک بخش از عمرم در انتظار مرگ سپری شد و بخش دیگرش نیز با سرعتی بیش از پیش سپری خواهد شد.

به راستی من در این مدت چه کرده ام ؟ روح مرا با ریسمان های پولادین به خاک میخ کوب کرده اند تا اوج نگیرم و عروج نکنم . همنوعانی را می بینم که سبکبال و آسوده خاطر بر اوج آسمان ها به پرواز مشغولند و من سنگین و بی حال در میان لجن ها می لولم و توان بر خاستن و رهایی از این منجلاب را ندارم . تمام روزنه های امید و نجات را بر من بسته اند . غم سنگینی بر دلم نشسته است . به که بگویم؟ از چه کسی کاری بر می آید ؟ یکی هست که او هم محرم است و هم همراز ، هم دوست است و هم حاکم ، هم میداند و هم می تواند اما ... اما ... من او را نیز از خود رانده و رنجانده ام . با کدامین روی ؟ چگونه به او روی آورم ؟ آیا در جهان دردی بالا تر از هست که غمی رنج آور در اعماق دل و روح انسانی نفوذ کند و او نتواند با هیچ کس، هیچ کس حتی با خدای خویش آن را در میان نهد؟ اگر زمین و زمان ، سنگ و چوب ، آب و آتش ، زن و زندگی و هر آنچه در دنیاست بر علیه آدم باشند ، در صورتی بتوان با خدای خویش درد دل کرد باکی نیست و آدم تسکین می یابد اما هیهات اگر خدا را نیز از او بگیرند چه خواهد کرد؟ دیگر به کجا رود ؟ به که بگوید؟ هر آنکس که در طول تاریخ دیگران  نتوانسته باشند خدا را از او بگیرند، او هرگز غمی نداشته است ولو اینکه جهان علیه او بوده باشد.

کودکی را تصور کنید که گم شده باشد در شهری غریب و در میان انبوه آدم های وحشی به دنبال مادر خویش می گردد. چهره ها همه وحشتناک،  به هرکس که می رسد از او سیلی می خورد و تهدید می شود ، گریان و وحشت زده هم چنان می گردد تا مگر دوستی بیابد و به دامان او پناه ببرد که ناگهان در عین وحشت ، ترس و نومیدی چشمش به مادرش می افتد و با هیجان به سوی او میدود اما متوجه می شود که مادرش نیز خنجر در دست  اورا از نزدیک شدن به خود برحذر میدارد و از خود می راند. حال این کودک چگونه است ؟ اگر حال او را در یافتید میدانید که حال بنده ای که از خدا رانده شده باشد چگونه است...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 9:50  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

قبل از آنکه مطلب امروز را بنویسم می پرسم که اگر کسی ازشما بپرسد که روزه دارید یا نه ناراحت می شوید؟ فکر می کنید کسی حق دارد وارد حوزه اعتقادات شما شده و تفتیش نماید؟ هاتف عزیز در این باره مطلبی نوشته بود. من در مطلبش کامنت گذاشتم و او هم مطلب بعدی را اختصاص به کامنت من داد. فکر می کنم بد نباشد شما هم نظری به آن بیاندازید.  در اینجا

اما مطلب امروز:

من هر چند در مسایل مذهبی آگاهی زیادی ندارم اما وقتی در مورد اثرات روزه تفکر می کنم بعضی دلایل به ذهنم می رسند و فکر می کنم روزه می تواند اثرات مطلوبی بر انسان بگذارد. از جمله:

۱- روزه اراده انسان را قوی می سازد. انسانی که همیشه سست اراده بوده است می تواند در این ماه تمرین قوت اراده را انجام دهد. تشنه کامی را تصور کنید که با گشودن درب یخچال و دیدن آب سرد و زلال از نوشیدن آن انصراف میدهد. چنین حالتی باعث تقویت اراده و افزایش کنترول شخص بر خواسته های نفسانی می گردد. شاید بی ربط نباشد که اکثر معتادین به انفیه و سیگرت در همین ماه اقدام به ترک آن می کنند.

۲- روزه از نظر جسمانی هم خالی از فایده نیست . هر چند برای تعداد محدودی از کسانی که دچار امراض خاصی هستند ممکن است مضر باشد اما برای عموم مردم که سالم هستند مفید است. این عقیده ایست که دوستان داکتر من به آن اشاره می کنند.

۳- روزه تمرین تسلط بر نفس نیز هست. اگر همیشه به خواهش های نفسانی توجه کنیم و آن را براورده کنیم کم کم افسار اخلاق خود را به دست نفس خواهیم سپرد و توان مقابله در برابر لذت خواهی نفس را از دست خواهیم داد. در این ماه که از تمتع شهوانی و جنسی و شکمی در طول روز محروم هستیم فرصتی برای سرکوب نفس عصیانگر هم فراهم می آید.

۴- روزه برای آنانیکه غرق در نعمتند تکانی میدهد تا بدانند گرسنگان چه می کشند. شاید این وسیله ای باشد که زر مندان حال فقرا را بهتر درک کنند.

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:28  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

گاهی آدم به آنچه بدیهیات خوانده می شود شک می کند. یک عمر در مکتب معلمین به ما درس داده اند که استقلال خیلی با ارزش است . هر ملت باید به داشتن استقلال افتخار کند. زندگی تحت استعمار بندگی و ذلت است. خلاصه هرچه می گفتند در مدح استقلال و مذمت استعمار بود. شاه امان الله خان غازی را به خاطر کسب استقلال از انگلستان می ستودند. ما هم از بس این حرف ها را به مغزمان تزریق کرده بودند هر گز مجال شک کردن به خود نمی دادیم. همان گونه که به حقیقت مرگ یقین داشتیم به حسن استقلال و قبح مستعمره بودن هم ایمان داشتیم.

اما اکنون که شک مانند یک مریضی به جانم افتاده و به همه چیز زود شک می کنم به خوب بودن استقلال هم شک کرده ام. یادم هست که دو سه سال پیش فکر می کنم جزایر فیجی ( اگر اشتباه کرده باشم در بخش کامنت اصلاح کنید.) یک رفراندوم یا همه پرسی برگزار کرد که آیا استقلال خود را از انگلستان بگیریم یا نه؟  مردم فیجی رای به استقلال ندادند و لذا همچنان مستعمره باقی ماندند. آنهم با رای و نظر ملت!

به تازگی حدود یک یا دوماه پیش در اسکاتلند هم حزب استقلال طلب اکثریت 40 درصدی نمایندگان شورا ها را بدست آورد. این در حالیست که قبلا این حزب یک حزب اقلیت بود و درمیان ملت کم طرفدار بودن این حزب عدم علاقه مندی مردم را به استقلال نشان میدهد. گفته می شود که شصت درصد نمایندگان پارلمان اسکاتلند مخالف کسب استقلال از انگلستان هستند و در صورت برگزاری رفراندم مردم احتمالا به استقلال رای نمی دهند!

نمونه های اینچنینی مرا مشکوک می کنند که حسن استقلال چندان هم که به ما گفته شده بود مبرهن و بدیهی نیست. اگر هست چرا یک ملت چندین میلیونی با رای و اراده خود از استعمار حمایت و از استقلال صرف نظر می کند؟

اصلا استقلال هدف است یا وسیله؟ استقلال را برای چه می خواهیم؟ ما ( افغانستان ) در سایه استقلال به چه نعمتی رسیده ایم؟ استقلال برای کشور ما چه سودی رسانده است؟ آیا استقلال وسیله ای برای پیشرفت ، رفاه و آسایش ، کسب اقتدار ، سعادت و خوشبختی است یا اینکه اگر هیچ کدام از این موارد از اثر استقلال حاصل نشد باز هم استقلال خودش فی حد نفسه خوب و ممدوح است؟

اگر استقلال هدف نه بلکه وسیله باشد پس کسب آن زیاد ضروری نیست چرا که این وسیله عدم کاربردش را در کشور ما به اثبات رسانده است. ما با هشتاد سال استقلال خود به مراتب از اسکاتلند ، فیجی ، تایوان و مستعمرات دیگر عقب هستیم. طوری که حتی نمی توان اسم افغانستان را در کنار اسم کشور های مذکور نوشت.

البته کور هم میداند که دلده شور است. یعنی استقلال افغانستان همیشه اسمی بوده است. ما عملا همیشه وابسته بوده ایم اما اسماً ادعای استقلال می کردیم. همین بریتانیایی که از ما شکست خورد و استقلال ما را پذیرفت فعلا در خاک ما هفت هزار سرباز دارد. زمانی که مستعمره انگلیس بودیم یک کشور بادار ما بود و حالا 27 کشور.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 14:30  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  |