تبليغاتX
افغانستان امروز

افغانستان امروز

یگان نگاه به مسایل افغانستان و جهان

داکتر عبدالله عبدالله ، جنرال داوود داوود، محمد اکبر اکبر و ده ها نام دیگر را از رسانه های افغانستان می شنویم که یک آدم نامش و نام فامیلش یکی است. اصلا فلسفه استفاده از تخلص یا نام فامیلی شناختن بهتر افراد است. مثلا یک نفر می پرسد حامد را می شناسی؟ میگوییم کدام حامد می گوید حامد کرزی. نام کرزی برای مشخص تر ساختن نام حامد است. ولی اگر بگویند عبدالله را می شناسی می گوییم کدام عبدالله می گویند عبدالله عبدالله!!

این موضوع چه دلیل دارد؟ من فکر می کنم دلیلش این است که این آقایان زمانی که هنوز شهرت نداشتند نام فامیلی و تخلص هم نداشتند و بعدها که مشهور شدند به همان نام اول یا نام کوچکشان مشهور شده بودند. دیگر برای آنها مشکل بود که نام اولی خود را از زبان ها انداخته و یک تخلص جدید را برای خود انتخاب کنند. به همین دلیل تلخص خود را هم همسان با نام خود می گذارند. کسی که نامش با فامیلش یکی است در واقع تخلص او نام فامیلی اش نیست. یعنی برادر آقای عبدالله عبدالله از فامیلی عبدالله استفاده نمی کند. به عقل ناقص من دلیل دیگری نمی رسد به عقل ناقص شما چطور؟

در رسانه های افغانستان کلمه انگیزه را به معنی دلیل به کار می برند. مثلا میگویند یک ساختمان هفت منزله در هند فروریخت اما انگیزه فروریختن این ساختمان معلوم نیست!!  اینگونه به کار بردن کلمه انگیزه به نظر من مسخره است. اصلا انگیزه به معنی محرک  و برای اعمال ارادی به کار می رود.یعنی چیزی که شخصی را تحریک می کند تا کاری را انجام دهد. مثال انگیزه من از شرکت در انتخابات سهم گرفتن در سرنوشت ماست. در اخبار فوق ساختمان به موجود زنده ای تشبیه شده که خودش خواسته و تصمیم گرفته که فرو بریزد اما انگیزه اش معلوم نیست!

دیگر کلمه ای که نادرست در افغانستان استفاده می شود کلمه وانمود است. مثلا میگویند پیامبر اسلام دروغ را بزرگترین گناه وانمود می نماید!!

وانمود اصلا یک کلمه منفی است. یعنی یک چیزی حقیقت ندارد و گوینده به دروغ آن را عنوان می نماید.

از اینکه مطالب فوق به همدیگر ارتباط نداشتند مرا ببخشید اما می خواهم در خانه خود راحت باشم و بدون هیچ ترتیب و آدابی بنویسم.

نظر شما در مورد مطالب فوق چیست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 23:46  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

مدتی است که نتوانستم در وبلاگ بنویسم. چندین دلیل داشت. اولاْ اتصال من به اینترنت با مشکل مواجه شده بود که البته هنوز هم مواجه است. دوم اینکه زیاد انگیزه ای برای نوشتن نداشتم و سوم اینکه فرصت نداشتم. به هر حال دوستان باید ببخشند.

میدانیم که انتخابات افغانستان نزدیک است و وقایع به طور باور نکردنی و عجیب و غریب اتفاق می افتند. اتفاقاتی که گاهی باور آدم نمی شود. جلالی چند سال قبل با دروغ و بهانه ادامه تحصیلات و تحقیقات اکادمیک وزارت داخله را رها کرد و شروع کرد به آمادگی گرفتن برای انتخابات ریاست جمهوری افغانستان. اخیرا هر روز از امریکا مصاحبه می کرد و رجز خوانی می کرد. خیلی هم ظاهرا با احتیاط پیش می رفت و به قول خودش با بزرگان و حلقات داخلی و خارجی مشورت می کرد که آیا کاندید شود یا نشود. بالاخره با مشورت ها و رایزنی های زیاد از مردان خانه هم اجازه گرفت و اعلام آمادگی کرد که در انتخابات شرکت خواهد کرد. حتی در روز های ثبت نام هم خبری از انصراف او نبود و گماشته گان او کمپاین های پنهانی را شروع کرده بودند. اما در روز آخر که لیست ثبت نام شدگان را خواندند نام او و چند نفر دیگر مثل او نبود. بسیار تعجب کردم. این همه غر و فیش و بگیر و نمان و ناز و ادا و این طور خپ و چپ انصراف دادن؟؟

درست است که می گویند سیاست پدر و مادر ندارد یا مثلاْ پشت و رو ندارد اما سیاستمداران افغانستان (البته اگر بتوان نام سیاستمدار بر آنها گذاشت) کمی هم عزت و نفس و آبرو و اعتبار خود را هم باید در نظر بگیرند. آقای محترم که سه سال تمام با همه دنیا مشورت کرد و بلاخره با عقل کامل و سالم و با اختیار تصمیم گرفت کاندید کند چرا یک شبه منصرف شد؟ لا اقل یک هفته قبل اعلان می کرد و با ذکر دلایل آن از طرفداران خود معذرت می خواست و بعد کنار می کشید.

دروغگویی، بی ثباتی، تزلزل، نداشتن یک خط فکری مشخص باعث شده که سیاسیون افغانستان به هیچ اصلی پایبند نباشند. این مسئله تنها در مورد آقای علی احمد جلالی نه بلکه در مورد انور الحق احدی، مارشال فهیم قسیم و احمد ضیا مسعود و صد ها تن دیگر هم صادق است.

پریروز آقای فهیم در قدرت با کرزی شریک بود و هیچ مشکلی نبود. دیروز برکنار شد و شروع کرد به کوبیدن او. ادعا می کرد که او مجاهدین را کنار گذاشته و برای همیشه حمایت مجاهدین را از دست داده است. امروز باز فقط به یک چوکی معاونت همه اصول خود را کنار گذاشته و دوباره کرزی آدم خوبی برای او شده است و با یک چوکی شخصی جبهه متحد و رفقای خود را باز رها کرده است.

آقای خلیلی هم که به چوکی معاونت دوم رییس جمهور راضیست می گوید همین برای من بس است دنیا بالا می ره یا پایین میره برای من فرق نمی کند من که همیشه در یک موقف هستم. چون وی چوکی دلخواه خود را دارد اصلا اخیراْ در موضع گیری های سیاسی شرکت نمی کند و نظر نمی دهد. فردا  اگر او بنا به دلایلی از قدرت کنار گذاشته شود ببینید که چه ها نثار کرزی خواهد کرد. گویا که او در این سالها اصلاْ در اشتباهات کرزی شریک نبوده باشد.

سیاست در افغانستان مانند بازی اطفال می ماند. شاید سیاستمداران دنیای غرب که سران کشور ما مثل موم در دست شان است در زیر دل به ریش دولتمردان ما بخندند.

خدایا خودت این کشور را نجات بده.

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:32  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

حتما شما هم این مثل معروف را شنیده اید که میگویند: هر چیز که بگندد نمکش می زنند - وای از آن روز که گندد نمک.

فعلا در افغانستان نمک گندیده است. مراجعی که در صورت هر گونه بی عدالتی یا فساد باید به آنها مراجعه کنیم خودشان در فساد غرقند. وقتی قاضی رشوت بخورد، وقتی پولیس دزد باشد، وقتی مفتش فاسد باشد فریاد داد خواهی را به کجا می توان برد؟؟

مدتی است در یکی از ریاست های دولتی در ولایت فاریاب کار می کنم. دو نفر مفتش برای تفتیش آمده بودند از کابل. آنها با وجودی که خرج خود را از دفتر میگیرند و بابت هر روز سفرشان سفریه می گیرند تا با آن پول برای خود اتاق کرایه کنند و غذا مصرف کنند ولی باز هم شبانه روز در همین دفتر بودند و سه وقت نان خود را هم سفارشی همینجا می خوردند و میوه های رنگارنگ طلب می کردند ...

وقتی که بعد از ۱۰ روز تفتیش چند تار موی را از خمیر جدا کردند و رفتنی شدند آن وقت تلویحا به مقامات این ریاست فهماندند که باید مبلغی را تحت عنوان کرایه یا سوغات و این حرفها  برایشان بدهند. این مقامات هم پول نقد در دسترسشان نبود و موکول شد به فردا. آنها هم فردای آن روز صبح بسیار زود رشوت را نگرفته رفتند. و شروع کردند به توطئه سازی. کسی از وزارت برای ما زنگ زد که چرا یک مقدار پول برای این مفتش ها ندادید که حالا برای شما درد سر درست نکنند؟ خیر است از یگان جای اختلاس هم می کردید عیب نداشت فقط برای این ها کمی پول پیدا می کردید!!!

......

چند روز قبل یک روزنامه نگار که از خارجی ها برای چاپ نشریه اش پولهای هنگفت هم می گیرد آمده بود که من اختلاس ها و فساد اداری را در نشریه خود برملا می کنم و در عین حال اداراتی که خوب کار و فعالیت کرده اند را نیز با کارکرد هایشان معرفی می کنم. از ما گزارش یک ساله ما را گرفت به همراه عکسهای ساحه کار که در یک فلش دیسک برایش دادیم. وقتی به صحن دفتر رسیده از مدیر اداری ۳۰ لیتر پترول خواسته برای موترش. سوخت موترش را که گرفت او هم  رفت که رفت. نه گزارشی چاپ کرد و نه فلش دیسک ما را برگرداند.

او خودش ادعای افشاگری فاسدان را می کرد. ۳۰ لیتر تیل را که از ما گرفت رشوه نبود؟ کاش در مقابل آن کار انجام میداد.

خدایا...

به چه کسی باید گفت؟ از دست مفتش و قاضی به چه کسی شکایت ببریم؟ کاش نعوذ بالله خدا خودش یک تجلی فیزیکی می کرد که به او شکایت مستقیم می بردیم و او رسیدگی می کرد. استغفر الله ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 11:40  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

چندی پیش در تلویزیون طلوع دیدم که می گفتند در قریه ای سنگی پیدا شده که روی آن نام مبارک محمد نوشته شده. وقتی گزارش تصویری آن را دیدم لکه ای بر روی سنگ بود که با خوشبینی و زحمت زیاد می توانستی خود را قناعت بدهی که این کلمه < محمد>  است. مردم اما با خلوص و اعتقاد زیاد برای زیارت آن سنگ بزرگ آمده بودند و نذر و نیاز می کردند. ملایی را هم نشان دادند که می گفت من قبل از کشف این سنگ خواب آن را دیده بودم.

دیروز هم یکی از تلویزیون های دیگر را دیدم که در برنامه شان مهمان داشت. میهمان برنامه با خود کچالویی ( سیب زمینی) آورده بود که از وسط نصف شده بود. ادعا می کرد که کلمه طیبه <لا اله الا الله >  در وسط آن بر اثر بریدن با چاقو پیدا شده است. او بخاطر اینکه این کچالو پژمرده نشود و این معجزه خراب نشود آن را در شیشه آب قرار داده بود.

پارسال هم موارد مشابه در خربوزه و کچالو گزارش شده بود.

من شخصاً به این مسایل اعتقاد ندارم. دلیل من این است که اولاً باید بدانیم خداوند این کلمات را به عمد و قصد روی اشیاء می نویسد یا تصادفی؟ اگر تصادفی باشد ارزشی ندارد و اگر به قصد و عمد باشد چرا این قدر مبهم و چرا در میان یک عده بی سواد و چرا فقط به زبان عربی و چرا این قدر جزیی؟ اگر او قصد هدایت بشر را دارد و می خواهد به این وسیله بندگان را متوجه وجود خود بکند باید طوری بنویسد که هیچ شک و شبهه ای در آن باقی نماند و به زبان های مختلف و بسیار واضح باشد. مثلا می تواند با یک نور زیبا و واضح به چند زبان زنده دنیا در دل آسمان شب نوشته کند که همه دنیا ببینند و هیچ کس قدرت انکار نداشته باشد. اگر او نمی خواهد به این وسیله حضور خود را به بندگانش ثابت کند پس چرا گاهی نام خود را روی خربوزه و گاهی روی کچالو بنویسد.

به نظر من این قبیل اتفاقات فقط یک تصادف است و دیگر هیچ. چون نام < الله > و کلمه < لا اله الا الله > فقط از الف و لام ساخته شده لذا خطوط موازی می تواند به راحتی این کلمات را بسازند و در بسیاری از صحنه ها می توانید تصور کنید که این کلمه شکل گرفته است. ذهن انسان همیشه از هر چیزی تصویری می سازد. اگر به ابرهای آسمان دقت کرده باشید همیشه منظره ها و اشکال زیبا را بوجود می آورند. ویا با اتصال تخیلی ستاره ها با همدیگر صور فلکی به وجود می آیند. اینها همه پرداخته ذهن انسان است.

بهتر است برای پی بردن به وجود و قدرت خدا این همه پیچیده گی خلقت را تحلیل کنیم نه این کلمات ساده که هر کسی می تواند آن را بوجود بیاورد. برای اثبات وجود خدا دلایل عقلی زیاد دیگری موجود است که می توان به آن توسل جست و می توان آنها را با کفار مطرح کرد. ولی مطرح کردن این نشانه های بچه گانه فقط سادگی و بی سوادی امت مسلمان را نشان میدهند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 8:40  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

امروز در افغانستان چیزی که خیلی بحث داغ محافل بین المللی است مسئله تقویت حاکمیت محلی است. این تقویت حاکمیت محلی معمولا شامل بالابردن ظرفیت کاری ادارات دولتی از طریق آموزش هاست. معمولا آموزشها هم شامل آموزش اصول مدیریت و فن آوری معلوماتی می شود.

مشکل اینجاست که جامعه جهانی پول های هنگفتی را صرف توانمند ساختن ادارات دولتی می کند در حالی که این کارها سود چندانی در متحول ساختن ادارات افغانستان و در آوردن آن از حالت فلاکت بار و فاسد کنونی ندارد.

چه مشکلاتی سر راه توانمند سازی ادارات افغانستان وجود دارد؟

۱- رؤسا و مدیران ادارات دولتی به سیستم کهنه خو گرفته اند و از تکنالوژی مدرن روز به کلی بیگانه اند.

۲- در میان کارمندان دولت افراد مسنی هستند که دیگر قدرت فراگیری سیستم های جدید را ندارند.

۳- کارمندان دولت مجموعه عظیمی را تشکیل میدهند که تغییر و متحول ساختن ظرفیت آنها کار زیادی را می طلبد.

۴- ادارات دولتی تجهیزات و بودجه لازم را برای ارایه خدمات بهتر به مردم ندارند و ظرفیت سازی بدون امکانات و بودجه ممکن نیست.

۵- آموزگارانی که برای ارتقای ظرفیت کارمندان دولت از طرف موسسات بین الملل استخدام می شوند خودشان کم سواد، کم تجربه و فاقد مهارت های لازم هستند. کسی که خودش در دولت کار نکرده و شرایط را نمیداند چطور می تواند فنون اداره بهتر را به یک رییس یا مدیر بیاموزد؟

راه حل ها:

- به جای صرف این مبالغ هنگفت که سالانه صرف ظرفیت سازی می شود بهتر به زیربناهای افغانستان توجه شود تا اقتصاد عمومی مملکت بالا تر برود. بهبود اقتصاد دولت را توانمند می سازد تا معاش کافی برای مامورین خود پرداخت نماید و بهانه ارتشا و فساد اداری را از بین ببرد. همچنین دولت در صورت داشتن عواید کافی می تواند ادارات خود را مجهز بسازد.

- دولت در استخدام مامورین جدید باید تلاش کند که افراد جوان تر را به کار بگمارد که توانایی کار با کامپیوتر و دانش ابتدایی زبان انگلیسی را داشته باشد. کم کم به مرور زمان با این روش کارمندان سالخورده دولت متقاعد شده و کارمندان جوان و با ظرفیت جای آنان را خواهد گرفت . این پروسه چند سالی را در برخواهد گرفت اما نتیجه آن بهتر از طرح ورکشاپ ها و آموزشهای بی فایده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 11:11  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

 

تا حالا پیش آمده است که شما از کسی برداشتی در ذهن داشته باشید و بعد از سالها ناگهان دریابید که تصویر ذهنی شما غلط بوده و آن شخص کاملا با آنچه شما می شناختید فرق دارد؟

وقتی سخنان رونالد ریگان را در اینترنت شنیدم سخت شگفت زده شدم. او اصلا آن کسی نبود که من می شناختمش.

رونالد ریگان رییس جمهور سابق امریکا سال 2004  از دنیا رفت. زمانی که خبر مرگ او پخش شد خاطرات کودکی ام یادم آمد که شعار مرگ بر ریگان میدادیم. با خود می گفتم که بالاخره کسی که من روزی به او مرگ می فرستادم مرد. اما هیچ احساسی نسبت به او نداشتم. از مردن او نه خوشحال بودم و نه ناراحت.

اما وقتی سخنرانی او را چند روز پیش در اینترنت شنیدم برایم سخت شگفت آور بود. اگر مشخصات او را نمی خواندم و نمی شنیدم، فکر می کردم این سخنان مال کسی است که در حوزه علمیه نجف، قم یا الازهر مصر تحصیل کرده است.

من کودکی ام را در مهاجرت گذرانده ام . در کشور همسایه ، جمهوری اسلامی ایران که دشمنی عمیقی با امریکا دارد. آنجا وقتی که مکتب می خواندم در مناسبت های سیاسی و مذهبی با سایر شاگردان به خیابان ها می رفتیم و شعار سر میدادیم. شعار هایی که شعورمان به معنی آنها نمی رسید. یکی از آن شعارها این بود: خلیج فارس ایران، محل دفن ریگان.رونالد ریگان

من در کودکی امریکا را سمبول کفر، الحاد، ظلم و ستم می دانستم. این تصویر را برایم ساخته بودند. البته هنوز هم عقلم نمی رسد که آیا حقیقت دارد یا نه؟ اما عقلم این قدر رشد کرده است که به صراحت این ادعا ها را تایید نمی کنم و آن را قابل تأمل میدانم.

چند وقت قبل در سایتی که 100 سخنرانی برتر قرن بیست امریکا را نشر می کند سخنرانی ریگان را یافتم.

در آن سخنرانی او چنان از باورهای ایدیولوژیک خود و آمریکاییان سخن می گفت که تمام تصاویر از قبل ساخته شده در ذهنم را خط می زد و به هم می ریخت. آنجا دانستم که انسانها چقدر به هم نزدیک اند. چقدر شباهتهای خیره کننده میان سخنان خمینی، ریگان ، کاسترو، جمال ناصر و جورج بوش موجود است. اهداف هر یک از سران سیاسی دنیا خوشبختی و خدمت به خلق است. حفظ منافع ملی و سربلندی اتباع شان است. اما افسوس که این مرزهای جغرافیایی و منفعت طلبی در چهارچوب این خط کشی ها در میان انسانها نفاق و دشمنی را به وجود می آورد و سرانجام در اثر رقابت های ناسالم برای رسیدن و به رفاه و ثروت بیشتر جنگهای خانمان سوز رخ میدهد. وگرنه چقدر اهداف سران کشور ها به هم نزدیک و انسانی است.

اگر پاره هایی از سخنان ریگان را عیناً در اینجا نقل قول کنم حتما شما هم او را خلاف آنچه تصور می کردید خواهید یافت. آنچه در زیر می خوانید سخنان اوست و قسمت های جالب آن را بریده و برای شما گذاشته ام:

دولت ما انگیخته یک فلسفه سیاسی است که بزرگی و شکوه امریکا را در مردم، کلسیاها،  موسسات و خانواده هایی  می بیند که ارزشهایی مانند احترام به دیگر انسانها و نگرانی برای همنوعان و احترام به حکومت قانون خدا را سرلوحه خود قرار داده اند.

ویلیام پن یکی از پدران ما گفته بود که :" مادامیکه انسان تحت حکومت خدا نباشد ، تحت حکومت دیکتاتورها خواهد بود."  جفرسون نیز گفته بود که "خدایی که به ما زندگی داده است آزادی را نیز همزمان به ما اعطا کرده است." جورج واشنگتون نیز می گفت: "در میان عواملی که  موفقیت در عرصه سیاست را به ارمغان می آورد دین و اخلاق بزرگترین عامل است."

به عقیده یکی از محققین که راز موفقیت و شکوه امریکا را بررسی کرده بود امریکا بزرگ است به خاطر اینکه خوب است و تا وقتی که خوب باشد بزرگ نیز خواهد بود.

... متاسفانه در این زمان تعدادی از سکولاریست های مدرن ظهور کرده اند که تمام ارزشهای سنجیده شده و تثبیت شده ما را که گذشت زمان ارزشمند بودن آنها را به اثبات رسانده است را نادیده می گیرند. ارزشهایی که ملت ما بر آنها استوار است. صرف نظر از اینکه قصد و نیت آنها چه قدر نیک است، سیستم ارزشهای آنها مخالف ارزشها و باورهای اکثریت امریکاییهاست... گاهی ممکن است که صدای آنها از صدای ما بالاتر باشد اما آنها هنوز اکثریت نیستند.... آزادی زمانی موفق است که دین زنده و حاکمیت قانون تحت امر خداوند پا برجا باشد....

زمانی که پدران ما کلسیا را از مداخله دولت و حکومت برحذر داشتند به آن معنی نبود که بین دولت و مفاهیم دینی و معنوی دیواری از خصومت و عداوت بنا شود. این مسئله در طول سالها ثابت شده است. عبارت " توکل و ایمان ما به خداست" روی پولهای ما حک شده است. محکمه ( دادگاه ) عالی ما جلسات خود را دعاهای دینی آغاز می کند. اعضای پارلمان ما نشست خود را با نیایش شروع می کنند. و اکنون من می خواهم که شاگردان مکاتب هم در امریکا مانند اعضای پارلمان و دادگاه عالی دروس خود را با نیایش آغاز کنند. من لایحه ای را به پارلمان فرستاده ام که اجازه میدهد دانش آموزان مدارس ما نیز در آغاز درسهای خود  دعا و نیایش کنند.

...  بررسی اخیر در واشنگتن نشان میدهد که ملت امریکا بسیار مذهبی تر از سایر ملت هاست. 95 درصد از افراد تحت پژوهش به وجود خدا معتقد بوده و جماعت بزرگی از آنها گفته اند که ده فرمان ( تعالیم موسی و مسیح ) در زندگی آنها معنی واقعی دارد. تحقیقات دیگری نشان میدهد که اکثریت مردم امریکا با مسایلی مانند روابط جنسی، سکس در نوجوانان، هرزه گرایی ، سقط جنین  و مواد مخدر مخالفند...

... ما باید به اتحاد شوری بفهمانیم که هر گز روی اصول خود مصالحه و معامله نمی کنیم. ما هر گز از اعتقاد خود به وجود خداوند دست بردار نخواهیم بود. ما هر گز از آزادی خود چشم پوشی نخواهیم کرد و ما هر گز تلاش خود را برای دست یافتن به صلح جهانی متوقف نخواهیم ساخت...

... چند سال قبل من پدر جوانی را دیدم که در میان جماعتی در کالیفرنیا صحبت می کرد. آن زمان همه جا صحبت از کمونیزم و تیوری آن بود.  او میگفت " من دخترک خورد سال خود را بیشتر از هر چیزی دوست دارم." من با خود گفتم نه! نه این حرف را نزن. چی میگویی؟ اما من او را دست کم گرفته بودم. او ادامه داد: " من ترجیح میدهم که امروز مرگ دختر خود را شاهد باشم در حالی که به خداوند معتقد است تا اینکه او تحت حکومت کمونیزم رشد پیدا کند و زمانی بمیرد که دیگر به خداوند معتقد نیست."

... بیایید برای رستگاری آنهایی که در آن حکومت دیکتاتوری تاریک زندگی می کنند دعا کنیم. بیایید دعا کنیم که آنها هم لذت ایمان داشتن به خدا را بچشند...

خوب چه فکر می کنید. این حرفها با حرف روحانیون مسلمان خیلی متفاوت است؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 15:15  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

شاید شما هم مثل من گاهی به این فکر افتاده باشید که افغانستان ما چرا این قدر عقب مانده است. چرا ما در لیست عقب افتاده ترین کشور های جهان هستیم و شاید حتی اگر لیست کشور های عقب مانده را سر چپه بگیریم ما اول باشیم.

من این سوال را از هر کسی می پرسم. هر کسی نظر خود را می گوید اما چنگی به دل من نمی زند. بعضی ها می گویند سه دهه جنگ ما را به این روز رسانده. من این استدلال را نمی پذیرم چرا که ما قبل از سه دهه جنگ هم چندان چیزی نبودیم. آن وقت هم از قافله تمدن دنیا بسیار عقب بودیم. غربی ها بیش از صد سال است که هوا پیما ساختند و ما سی سال است که در گیر جنگ هستیم. کشور های پیشرفته بیش از چهار دهه است که انسان به فضا فرستاده اند ، حدود صدو بیست سال است که تلیفون ساخته اند ، بیش از صدو پنجاه سال است که اتو موبیل ساخته اند و  بیش از صد و بیست سال است که از روشنایی برق استفاده می می کنند.

ما سی سال است که دچار جنگ داخلی هستیم. آلمان در جنگ جهانی اول و سپس در جنگ جهانی دوم با خاک یکسان شد اما دو باره به پا خاست و در مدتی اندک باز به صدر کشور های پشرفته نشست و اکنون از جمله هفت کشور صنعتی جهان است. ما جنگ را بهانه می کنیم. جنگ دلیل اصلی عقب ماندگی ما نیست.

بعضی ها مسئله هوش و استعداد ملت های مختلف را مطرح می کنند اما این نظریه هم درست نیست. شما می بینید که دانشمندان بزرگ و مخترعین سر شناس دنیا همه از یک ملیت یا قوم و نژاد نبوده اند. جاپانی ها ، المان ها ، روس ها ، امریکایی ها هر کدام را که ببینید چهره های درخشان دانش و علم را به جهان عرضه کرده اند و هر گز نمی توان قضاوت کرد که مردم فلان کشور بی استعداد و کودن هستند و یا برعکس فلان کشور مردمان زرنگی دارد.

بعضی ها ریشه مشکلات و عقب ماندگی افغانستان را پادشاهان عیاش و بی فکر عنوان کرده اند. اما در واقع این ملت است که برای خود نوع حکومت را انتخاب می کند. اگر ملت های دیگر دنیا هم  خودشان برای خوش بختی خود تلاش نمی کردند ، حکومت هر گز به نفع آنان کار نمی کرد. پس این رضایت و کوتاه فکری ملت است که یک رژیم پادشاهی صد ها سال بدون خدمت بر بدن های ملت حکم می راند.

من گاهی فکر می کنم که عقب ماندگی ما ریشه در معارف ( سیستم تعلیم و تربیت ) ما دارد. ریشه تمام بد بختی های ما در این است که مکتب خوب و آموزگار خوب نداریم. این مکتب است که اساس شخصیت انسانها و یک ملت را می سازد. در صورت داشتن یک نظام آموزشی خوب کم کم تبعیض نژادی، فساد اداری، بیسوادی و همه عیوب ما برطرف می شود.

اما اکنون دایره فکر خود را تنگ تر کرده ام تا دقیقاً نقطه اصلی و دقیق ترین  دلیل عقب ماندگی افغانستان را بیابم. البته قبل از آنکه به آن نکته دقیق اشاره کنم دو نکته اضافی را هم باید عنوان کنم:

اولاً من چنین وظیفه ای ندارم. یعنی من نه تخصص و نه توان آن را دارم که  مسئله ای به این مهمی و ظرافت را موشکافی کرده و دلیل یابی کنم. اما به اثر حس کنجکاوی و گاهی رنجی که از وضعیت کشورم می برم نا چار به این افکار غوطه ور می شوم و در باره آن فکر می کنم.

ثانیاً بنده ادعا ندارم که نظر من به طور قطع و یقین درست است بلکه این چیزی است که به عقل ناقص من رسیده است شاید به عقل ناقص شما چیز دیگری برسد!

و آن این است که یک صفت در ملت ما بسیار ضعیف است. ضعف همین صفت در این ملت باعث تمام بد بختی ها شده است. اگر این صفت را والدین به اطفال خود سفارش و تاکید می کردند و به آنها می آموختند دیگر افغانستان به کشوری تبدیل می شدکه می توانستیم به آن افتخار کنیم. آری آن صفت که در میان ما خریداری ندارد صداقت است.

معلم به شاگردان می گوید که تمام اقوام ساکن در افغانستان با هم برادر و برابرند و هیچ برتری نسبت به هم دیگر ندارند اما خودش در عمل در هنگام نمره دادن تبعیض به خرج میدهد.

وزیر در هنگام احراز پست وزارت قسم یاد می کند که به کشور خیانت نمی کند و خود را به مال اندوزی و اختلاس مشغول نمی کند اما در عمل فقط به فکر پر کردن جیب و اندوختن مال به حساب های بانکهای خارجی است.

قاضی بر مسند پیامبر تکیه می زند و آیت و حدیث می خواند و اظهار می کند که طبق حق و عدالت حکم خواهد کرد اما با گرفتن بسته های دالر گنهکار را بی گناه و بی گناه را گناهکار ثابت می کند.

اعضای کمیته گزینش و استخدام ادارات و دانشگاه ها دم از راستی و صداقت می زنند اما قوم و خویش خود را هر چند نا لایق باشد بر لایق ها و شایسته های بی واسطه ترجیح می دهند.

 ترافیک رشوت می خورد، شهرداری رشوت می خورد، داکتر و انجنیر رشوت می خورد و قاضی که دیگر سر آمد رشوت خوران است.

این ها که عرض کردم فقط مصداق یک چیز است، دو رویی و عدم صداقت  !

حال چنین کشوری با چنین اوضاع که همه در بی صداقتی و دروغ و نیرنگ غرقند چگونه می توان امید پیشرفت داشت؟

اصلا اگر شما تصمیم بگیرید که هر گز دروغ نگویید و همیشه صادق باشید می توانید مرتکب کار خلاف قانون و نادرست شوید؟ غیر ممکن است که یک آدم راستگو و صادق بتواند خرابکاری بکند و مرتکب تخلف شود. سرچشمه و نقطه آغاز هر گونه فسادی دروغگویی و دو رویی است. و نتیجه فساد هم عقب ماندگی است. هر چه فساد اداری در یک کشور بیشتر باشد ان کشور بیش از پیش با توسعه نیافتگی و عقب ماندگی دست به گریبان خواهد بود.

من نمیدانم که چرا. چرایش را شما پیدا کنید اما میدانم که صداقت از این ملت رخت بر بسته است. خلایی که از کوچیدن صداقت به وجود می آید توسط فساد و ظلم و تباهی و عقب ماندگی پر می شود.

فعلاً پروژه فکری من این است که چرا صداقت از میان مردم رفته و چگونه می توان آن را باز گرداند.

خیلی مشتاقم که بدانم شما در این باره چی می اندیشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:24  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

مردم افغانستان آنقدر توهین شده اند و آن قدر بی عزت شده اند که اهانت های روز مره به آنها اصلا به چشم نمی آیند. حتی خود این مردم هم  دیگر توقع خود را به قدری پایین اورده اند که اگر یک اداره دولتی به آنها توهین کند چنین می پندارند که شاید این حق آنهاست و دولت داری بدون این اهانت ها ممکن نیست.

برای این ملت دیگر غروری نگذاشته اند. وقار و متانت و عزت نفس در قاموس این مردم معنای خویش را از دست داده است. این ملت را چنان حقیر کرده اند که دیگر حقارت در خون آنها داخل شده است.

کارمندان ادارات و موسسات هم که چنین دیده اند و دانسته اند که این ملت در مقابل توهین اعتراض نمی کنند دیگر از اهانت به این مردم ابایی نمی ورزند. یک نمونه از این اهانت ها را که هر روز شاهد هستیم و هیچ کس اعتراضی هم نمی کند امروز به چشم خویش دیدم.

امروز صبح با موتر سرویس  به طرف دفتر می آمدم. نزدیک شهرداری مزار دیدم که گروهی ایستاده اند در کنار جاده اصلی و بیرون از محوطه شهرداری. آفتاب می تابید و باد های تابستانی مزار هم خاک های جارو نشده خیابان ها را بر سر و صورت این جماعت نثار می کرد. این گروه یک صف را تشکیل داده بودند که ظاهراً کارشان به شهرداری یا ترافیک مزار مربوط بود. یک نفر نظامی هم یک لیست اسامی را در دست داشت و این گروه را به صف نگهداشته  بود. وقتی این گروه را دیدم گروه های زیاد دیگری  در ذهنم تداعی شد. گروه های چند صد نفری متقاضیان پاسپورت در بیرون از محوطه قوماندانی امنیه، گروه های صدها نفری متاقضیان ویزای ایران، گروه های مهاجرین در اداره عوت مهاجرین و گروه بی شماری که بیرون از مستوفیت صف می کشند و  گروه های زیاد دیگری که هر روز در هر گوشه از شهر در کنار جاده های اصلی در زیر آفتاب سوزان و گرد خاک بی مانند مزار می ایستند تا یک نفر نظامی چوب بدست بیاید و اسم هایی را که در لیست دست داشته خویش دارد بخواند تا شاید کار آنها انجام یابد.

این صحنه ها هر روز تکرار می شود. اداراتی که با مردم سر و کار دارند و برای مردم ساخته شده اند مردم را به داخل محوطه خود راه نمی دهند. مردم مجبورند در سرما و گرما و در هر شرایطی یک کیلومتر دور تر از اداره مربوطه در سرکها و معابر عمومی تجمع کنند و لیست و عریضه خود را به عساکر نظامی بسپارند و خودشان منتظر رسیدگی به آن عریضه درزیر شعاع آفتاب بمانند.

به نظر شما این توهین نیست؟ شما تصور کنید که متقاضی پاسپورت هستید و برای گرفتن امر آن از قوماندانی امنیه به آنجا مراجعه کرده اید. آنجا که می روید عریضه دست داشته خود را به یک نفر نظامی در بیرون از احاطه قوماندانی تحویل میدهید و خودتان در بیرون از قوماندانی منتظر می مانید تا همان نظامی ها لیست افراد را بخوانند و شما را برای گرفتن امضاء اجازه ورود بدهند. این انتظار معلوم نیست چند ساعت طول می کشد. شاید قوماندان در یک جلسه مشغول باشد و بعد از چهار ساعت انتظار کسی لیست عرایض را نخواند. فردا شما باز مراجعه می کنید تا شاید امروز موفق شوید امضای قوماندان را بگیرید.  باز شما سه ساعت در کنار سرک عمومی به انتظار می نشینید. دوستان و آشنایانی که از جاده عبور می کنند شما را می بینند و برای شما از داخل موتر دست تکان می دهند. شما از اینکه با حقارت در کنار جاده به انتظار نشسته اید احساس ناراحتی می کنید. اما چاره ای نیست. بالاخره بعد از ساعت ها انتظار در روز دوم شخص نظامی می آید و اسامی افراد را با صدای بلند اعلان می کند. یک نفر نظامی دیگر هم با یک چوب برای منظم کردن مردم آنها را مانند گله گوسفند این طرف و آنطرف می برد. اگر اندکی سرپیچی کنی قطعا ضربه چوب آن سرباز را دریافت خواهی کرد. چاره ای نیست جز اینکه خودت آبروی خودت را حفظ کنی و خواسته های عسکر نظم دهنده را مو به مو اجرا کنی. بعد از اینکه نام خودت را شنیدی با خوشحالی جلو می روی و خود را معرفی می کنی. شخص نظامی اسنادت را بررسی می کند و متوجه می شوی که یک چیز کمبود داری. او تو را به داخل راه نمی دهد تا زمانی که اسنادت را تکمیل نکنی. اگر به دنبال تکمیل اسناد بروی از لیست امروز می مانی و فردا باید همان راه دو روزه را دوباره طی کنی. چاره ای نیست . تو نمی توانی اعتراض کنی که چرا تمام اسناد ومدارک مورد نیاز را در یک جایی نوشته و نصب نکرده اند تا کسی سرگردان نشود. اگر اعتراض کنی روز بعد هم به مشکل مواجه خواهی شد.

حال به این نمی پردازیم که چه مشکلات دیگری در ادارات دولتی گریبان گیر مردم است. من فقط به این نقطه تمرکز می کنم که چرا ادارات دولتی جایی و مکانی برای مراجعین ندارد؟ آیا اینکه مردم را در بیرون از محوطه اداره و در معابر عمومی چندین ساعت در آفتاب و باد و باران به انتظار نگهدارند توهین نیست؟ وقتی یک اداره برای مردم ساخته شده است و سرو کار همیشگی اش با مردم است چرا در داخل چهاردیواری خود اداره جای برای انتظار کشیدن مردم در نظر نگرفته اند؟ اگر یک مکان سر پوشیده و دارای چوکی و سالون انتظار برای مراجعین ندارند حد اقل مردم را باید به داخل احاطه اداره راه بدهند. درست است که این ملت بی سواد است و متوجه این اهانت ها نیست ولی به هر حال آنها هم انسان هستند و باید برخورد انسانی با انها صورت بگیرد. رییس محترم دفتر از سر و صدا وشلوغی مراجعین بیزار است واین ازدحام باعث ناراحتی او می شود به همین خاطر دستور میدهد که مردم را از یک کیلومتری دفتر نزدیک تر نگذارند. همانجا یک نفر عسکر لیست آنها را بگیرد و خودشان منتظر بمانند.

بزرگان ما گفته اند که چیزی را که برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند. نمیدانم اگر آن رییس محترم نیز وقتی که به ملاقات افراد مافوق خود می رود همانطور در کنار سرکهای عمومی در معرض خاک و باد منتظرمافوق خودبنشنید چه حالی پیدا خواهد کرد.

امید است که همه ما روزی با انسانها طوری برخورد کنیم که شایسته آنهاست. آنها اگر به ما مراجعه کردند مانند یک مهمان از آنها پذیرایی کنیم و اگر نتوانستیم برای آنها چای تهیه کنیم حد اقل آنان رااز بیرون دروازه به داخل بیاوریم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 17:3  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

دیشب داشتم برنامه گفتمان را از تلویزیون طلوع میدیدم که برق رفت. خیلی ناراحت شدم. این برق ناجوانمرد ما همیشه در لحظه های حساس می رود. درست آن موقع که لازمش داری.

مهمانان برنامه رهنورد زریاب ( نویسنده ) ، پرتو نادری ( شاعر و نویسنده ) ، اکبر زاده رییس نشرات تلویزیون ملی ، فاضل سنگچارکی سخنوی جبهه ملی ، و یک نفر دیگر که متاسفانه نام و سمتش یادم نیست فقط میدانم که مشاور کدام وزارت خانه بود.

بحث بر سر آزادی بیان و مطبوعات بود. این برنامه هم مانند دیگر برنامه های گفتمان نقص های همیشگی اش را داشت. اولین نقصش مجری یا گرداننده روانی اش بود که اجازه تکمیل کردن نظرات را به افراد نمی دهد. دوم اینکه وی صحبت ها را منحرف می کرد و گاهی از اصل موضوع دور می شد.

زریاب در قسمتی از سخنانش در باب آزادی بیان گفت که بیان با استفاده از کلمات و واژه ها صورت می گیرد. وقتی به گوینده اختیار استفاده از کلمات دلخواهش را ندهیم و مثلا اجبار کنیم که از کلمه دانشگاه استفاده نکرده و پوهنتون بگوید در واقع آزادی بیان را زیر سوال برده ایم. اگر کسی در هنگام صحبت کردن به زبان فارسی از کلمه پوهنتون استفاده کند من به او خرده نمی گیرم و هیچ اعتراضی ندارم و متقابلاً توقع دارم که اگر من از کلمه دانشگاه استفاده کردم کسی به من خرده نگیرد و اعتراض نکند.

مسئله دومی که زریاب اشاره کرد و برای من خیلی تازه و جالب بود این بود که در قانون اساسی گفته شده که مصطلحات ملی و علمی باید حفظ شوند. او این بند را نقد کرد و در قدم اول گفت که موجودیت این فقره در قانون اساسی در زمانی که لویه جرگه آن را تصویب کرده مورد سوال است و محرز نیست. ثانیاً اصلا معلوم نیست که آنانی که این فقره را در قانون اساسی گنجانده اند از واژه اصطلاح و مصطلح چه برداشتی داشته اند و آیا اصلا فهم دقیقی از این واژه داشته اند یا نه؟ او می گفت که دانشگاه و دانشکده و دانشجو اصلا اصطلاح نیست بلکه کلمات عادی هستند. اصطلاح ما به کلماتی می گوییم که در گستره زمان کم کم تحول کرده و معنای آن با معنای لغوی آن تفاوت کرده باشد. مثلا وقتی حافظ پیر میکده می گوید این یک اصطلاح است چرا که مد نظر حافظ شخصی نبوده که واقعا در میخانه نشسته و شراب می خورد. لهذا این خود یک فقره مبهم است که اصطلاحات ملی باید حفظ شود . منظور آنان از اصطلاحات چه بوده است و باید تعببر و تفسیر شود.

مهمان دیگر که به پشتو صحبت می کرد گفت که این فقره از اول در قانون اساسی وجود داشت و بعدا به آن اضافه نشده است. او افزود که بعضی از واژه ها و کلمات زمانی که پذیرفته شدند و دولت افغانستان در قلمرو خود آن را رسمیت داد تبدیل به واژه ها ملی می شود. او می گفت که اصطلاح یک مبحث ادبی نیست و به زبان و ادبیات مربوط نمی شود. او گفت که کشور های همسایه هم اصطلاحات ملی خود را دارند مثلا ایران به ولایت استان می گوید و پاکستان سوبه. او می گفت ما هم کلماتی داریم که باید حفظ شوند و دستخوش تغییر نشوند مانند پوهنتون و پوهنزی.

در همین قسمت بود که برق رفت و من هم عصبانی لحاف را به رویم کشیدم و خوابیدم. بقیه گفتمان را خود در زیر لحاف تکمیل کردم.

من با خود گفتم که اگر در ایران ولایت را استان می گویند این کشور یک کشور یک زبانه است. تمام نشرات ، مطبوعات ، مکاتب و درس و تحصیل آن به زبان فارسی است و نمی توان آن را با مسئله ای که در افغانستان ما به آن روبرو هستیم مقایسه کرد. اگر ایران هم یک کشور دوزبانه می بود مثل افغانستان و هردو زبان به صورت رسمی در کنار هم استفاده می شد شاید در زبان دوم به ولایت استان نمی گفتند و یک چیز دیگر می گفتند.  ما اصطلاحات ملی را در داخل قلمرو زبان حفظ می کنیم. وقتی یک شخص پشتو صحبت می کند لازم و واجب است که از کلمه پوهنتون استفاده کند نه دانشگاه. اما وقتی این شخص به زبان فارسی سخن می گوید اجباری ندارد که پوهنتون بگوید چون مترادف آن رادر زبان فارسی دارد و نیازی ندارد که از کلمه ای که در این زبان موجود نیست استفاده کند.

از آن گذشته دامنه این اصطلاحات ملی را چه کسی معلوم می کند؟ کدام کلمات شامل اصطلاحات ملی می شود؟ مگر ولس مشر که به پشتو به معنی رییس جمهور است یک اصطلاح ملی نیست؟ پس نباید به فارسی زبان ها اجازه داد که رییس جمهور بگویند یا مثلا نباید از کلمه مردم استفاده کرد چون ولس هم یک اصطلاح ملی است که به ملت اتلاق می شود.

چه کسی لیستی از کلمات و اصطلاحات ملی باید تهیه کند که هر کسی به هر زبانی که سخن می گوید وقتی به آن کلمات رسید باید از ورژن پشتوی آن استفاده کند؟

نمیدانم چرا وقتی بیش از هفتاد درصد مردم افغانستان فارسی صحبت می کنند باز هم باید این زبان یک زبان دوم به شمار آید؟ در گذشته که رژیم پادشاهی بود و قدرت در دست قوم حاکم بود و آنها برای سیطره زبان خود بر دیگران هرچه کردند گله ای نیست ولی حالا که داد از دموکراسی و عدالت اجتماعی می زنند چرا باید این گونه باشد؟ میدانیم که تاجیک ها فارسی زبانند و هزاره ها نیز زبان مادریشان فارسی است و ازبک ها هم که غالباً در سمت شمال سکونت دارند زبان دوم شان فارسی است و اکثریت مطلق شان پشتو را بلد نیستند. آیا اجتماع تاجیک ها ، هزاره ها و ازبکها از نظر تعداد بیشتر از پشتون ها نیست؟ پس چرا زبان فارسی را این قدر ذلیل می کنند و مانند یک زبان اقلیت با آن رفتار می کنند. تا جایی که حتی برادران پشتون ما باید برای ما کلمات را انتخاب کنند و به ما بگویند که از این کلمه استفاده کنید و از آن کلمه استفاده نکنید.

اگر سرود ملی ما صد در صد به زبان پشتو است و اگر روی پول های کاغذی ما یک کلمه فارسی وجود ندارد نشانه انعطاف پذیری فارسی زبان هاست ولی این انعطاف پذیری یک طرفه تا کی؟؟

نمیدانم که دولت مردان و وزیران ذیدخل در این امور متوجه خطرناک بودن نفاق بین زبان ها هستند یا نه؟ در شرایطی که ما سخت به اتحاد و همبستگی نیاز داریم کسانی می آیند و این مسایل را دامن می زنند و آب به آسیاب دشمن که همیشه آرزوی تفرقه ما را دارد می ریزند. من از همه هموطنانم خواهش می کنم که برای داشتن یک وطن آرام و پایان بخشیدن به بد بختی های ده ها ساله کمی از خود گذری کنند و  پی این مطالب تفرقه برانگیز نگردند و بگذارند هر کسی به زبان مادری اش سخن بگوید. باور کنید اگر ما از کلماتی که در زبان مادری مان وجود دارد استفاده کنیم به هیچ کس آسیبی نمی رسد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 11:43  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  | 

در فرهنگ امروز مردم افغانستان بعضی از کلمات یا درست تعریف نشده اند یا آنانی که تعریف درست آن را نمیدانند آن را اشتباه استفاده می کنند و در نتیجه استفاده غلط آن را رایج می کنند.

من دو کلمه را مثال می زنم یکی عشق و دیگر شهادت

تا جایی که من شنیده ام اکثریت کسانی که از این واژه ها استفاده می کنند معنای درست آن را نمیدانند.

اگر امروز از هنرمندان آواز خوان افغانی بپرسید که چرا آواز می خوانند بدون شک جواب خواهند داد که به خاطر عشق!!

من چندین مورد مصاحبه آوازخوانان را شنیده ام که دلیل آوازخوانی شان را عشق دانسته اند. من نمیدانم که تعریف این افراد از عشق چیست؟ آیا مد نظرشان همان عشق ظاهری مثلا عشق دو جوان از دو جنس مخالف است یا همان عشقی که مولانا از آن دم می زد؟

چنین استنباط می شود که عشق ظاهری هدف آنان نیست چرا که اولا ظاهر و حرکات و رفتار آنها به یک عاشق نمی ماند. ثانیاً تعدادی از آنها متاهل هستند و به نظر نمی رسد که از هجران معشوق یا معشوقه خود به آوازخوانی روی آورده باشند. از طرفی هم اگر واقعا این جوانان عاشق دختران یا پسران دیگری باشند دلیلی ندارد که هزاران دلار خرج کنند و کلیپ های ویدیویی را با دختران کرایه ای ازبکستانی و تاجیکستانی پر کنند. اصلا عاشق از لباس ، صحبت و حرکاتش معلوم است. عاشق حاضر نیست با هر کسی با طنازی و ناز و ادا دلبری کرده و تمثیل عشق بازی کند.

از طرف دیگر نمی توان نتیجه گرفت که عشق آنان یک عشق صوفیانه و عارفانه باشد. مگر می توان تصور کرد که کسی از عشق تعریف مولانا و حافظ را داشته باشد و آنگاه با زنان و دختران بیگانه به رقص و تماس بدنی بپردازد؟ گذشته از آن باور نمی توان کرد که این پسرکان و دخترکان نو خط درس نخوانده که روزانه صد گرم روغن و ژل را به کاکل های خود می مالند عمق حرف مولانا را درک کرده باشند و عاشق به تعبیر عارفانه آن شده باشند و از سر آن عشق به آوازخوانی روی آورده باشند.

پس منظور آنان از اینکه عشق را انگیزه و محرک هنرمندی خود میدانند چیست؟

من دو جواب دارم. یکی اینکه آنها دروغ می گویند و عشق محرک آنان نیست بلکه به خاطر با کلاس نشان دادن خودشان غریزه های دیگر را تحت نام عشق پنهان می کنند.

دوم اینکه آنان معنی عشق را نفمیده اند و چیز دیگری را با عشق اشتباه گرفته اند.

کلمه دیگر "شهادت" است.

امروز اگر پدر یک نفر در حادثه ترافیکی هم کشته شود نام شهید را برای او استفاده می کنند. بسیارند کسانی که در زلزله ، سیل ، حادثه ترافیکی و سقوط از بالای بام و غیره که خودشان هیچ نقشی در آن نداشته اند از بین می روند و بازماندگان آنان کلمه شهید را برای آنها به کار می برند. استدلال آنان اینست که این شخص بیگناه بود و نباید کشته می شد. از دید این افراد فقط کسی که زیر لحاف یا روی تخت شفاخانه بمیرد مرده است و دیگران همه شهیدند.

من هرچند در مسایل مذهبی صاحب نظر نیستم اما از نظر من شهید یک مشخصه دارد. فقط یک مشخصه. من فکر می کنم شهید کسی است که برای یک هدف مقدس خطر مرگ را به گردن می گیرد و در این راه جان خویش را ازدست می دهد. نیت و تعمد شرط اساسی شهادت است. کسی که آماده کشته شدن نیست و کشته شدن را به جان نخریده و نپذیرفته است اگر کشته شود شهید نیست. همان گونه که نماز و روزه بدون نیت باطل است شهادت هم بدون قصد و نیت امکان ندارد. نمی شود کسی را زیر یک سقف سست خوابیده و زلزله آن را بر سرش خراب کرده شهید نامید. لذا شهادت که قرآن آن را یک مرتبه بسیار متعالی میداند و شهدا را زنده های جاوید معرفی می کند و آنان را در کنار اولیا و انبیاء در بهشت جای میدهد آنانی هستند که با داشتن یک هدف مقدس جان خود را در راه آن باخته اند نه هر کسی که بر اثر حادثات از بین رفته باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 14:58  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  |