تبليغاتX
افغانستان امروز

افغانستان امروز

افغانستان از بعضی نظرات

امروز درمیان انبوه موهای سیاه خود اولین موی سپید خویش را دیدم.

تکان خوردم و غرق در افکار خویش به گذشته ها سفر کردم ، چه مرکب خوبی است این خیال که او را در هیچ سمت وسویی مانعی در راه نیست و نه در بند زمان محصور است و در کمند مکان مجبور.

از زمانی به یاد آوردم که کودکی چهار پنج ساله بودم ، بی خبر از دنیا و هر آنچه در آن می گذرد. دنیای من خانه کوچک مان بود و مادر و پدرم بودند و کوچه خاکی ما و یکی از بچه های همسایه. از آینده خود و اینکه چه بر سرم خواهد آمد بی خبر بودم و افکار کودکانه ام از خاک بازی و آب بازی و خوراک و خواب فراتر نمی رفت. پدرم را قوی ترین مرد جهان و مادرم را دانا ترین زن دنیا می پنداشتم. سالها سپری می شد و بهترین روز های زندگی ام روزها ی عید بود و لباس های نوی که می پوشیدیم و پولهای عیدی که می گرفتیم و حنایی که بدستان خویش می بستیم. و همیشه در فکر این بودیم که چرا پدر از پول زیادی که در جیب دارد فقط یک یا دو روپیه اش را گاهی به من میدهد؟

سالها می گذشت و من بزرگ و بزرگتر می شدم و دنیا در نظرم صورتهای دیگری می یافت و کم کم آنچه در پس پرده بود و به چشم نمی آمد برایم آشکار می شد ، و اندک اندک در دامن مال و منال و زن و زندگی افتادم و کارم دستیابی به آرزو های کودکی ام شد.

و اینک عزراییل اولین اخطار خویش را به من داد و فهماند که یک بخش از عمرم در انتظار مرگ سپری شد و بخش دیگرش نیز با سرعتی بیش از پیش سپری خواهد شد.

به راستی من در این مدت چه کرده ام ؟ روح مرا با ریسمان های پولادین به خاک میخ کوب کرده اند تا اوج نگیرم و عروج نکنم . همنوعانی را می بینم که سبکبال و آسوده خاطر بر اوج آسمان ها به پرواز مشغولند و من سنگین و بی حال در میان لجن ها می لولم و توان بر خاستن و رهایی از این منجلاب را ندارم . تمام روزنه های امید و نجات را بر من بسته اند . غم سنگینی بر دلم نشسته است . به که بگویم؟ از چه کسی کاری بر می آید ؟ یکی هست که او هم محرم است و هم همراز ، هم دوست است و هم حاکم ، هم میداند و هم می تواند اما ... اما ... من او را نیز از خود رانده و رنجانده ام . با کدامین روی ؟ چگونه به او روی آورم ؟ آیا در جهان دردی بالا تر از هست که غمی رنج آور در اعماق دل و روح انسانی نفوذ کند و او نتواند با هیچ کس، هیچ کس حتی با خدای خویش آن را در میان نهد؟ اگر زمین و زمان ، سنگ و چوب ، آب و آتش ، زن و زندگی و هر آنچه در دنیاست بر علیه آدم باشند ، در صورتی بتوان با خدای خویش درد دل کرد باکی نیست و آدم تسکین می یابد اما هیهات اگر خدا را نیز از او بگیرند چه خواهد کرد؟ دیگر به کجا رود ؟ به که بگوید؟ هر آنکس که در طول تاریخ دیگران  نتوانسته باشند خدا را از او بگیرند، او هرگز غمی نداشته است ولو اینکه جهان علیه او بوده باشد.

کودکی را تصور کنید که گم شده باشد در شهری غریب و در میان انبوه آدم های وحشی به دنبال مادر خویش می گردد. چهره ها همه وحشتناک،  به هرکس که می رسد از او سیلی می خورد و تهدید می شود ، گریان و وحشت زده هم چنان می گردد تا مگر دوستی بیابد و به دامان او پناه ببرد که ناگهان در عین وحشت ، ترس و نومیدی چشمش به مادرش می افتد و با هیجان به سوی او میدود اما متوجه می شود که مادرش نیز خنجر در دست  اورا از نزدیک شدن به خود برحذر میدارد و از خود می راند. حال این کودک چگونه است ؟ اگر حال او را در یافتید میدانید که حال بنده ای که از خدا رانده شده باشد چگونه است...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 9:50  توسط  سرور حسینی(مهرورز)  |