وقتی که به محفل رسیده بودم هنرمند کارش را شروع کرده بود. او با آهنگ الله هو آغاز کرده بود. این آهنگ مذهبی را با جاز و سایر آلات پیشرفته موسیقی اجرا کرد. سپس یک آهنگ عاشقانه و تراژدی را شروع کرد. نمیدانم گناهم چیست.... ز پیشم رفت و ترکم کرد. او این آهنگ را با ساز و گداز می خواند. من هم هماهنگ با او به گذشته ها رفتم و به یاد اولین عاشقی دروه ی جوانی افتادم. زمانی که او هم رفت و ترکم کرد. صدای آواز هنرمند به گوشم می رسید. نمیدانم گناهم چیست --- وفا کردم جفا دیدم... آهنگ محزون او هر شنونده ای را به یاد عشق های ناکامش می انداخت. بالخره این آهنگ هم تمام شد. آهنگ بعدی سروده ی رازق فانی شاعر مرحوم افغان بود. همه جا دکان رنگ است .... همه رنگ می فروشند ---- دل من به شیشه سوزد ----- همه سنگ می فروشند. با این آهنگ هم به یاد دغل بازی بعضی از انسانهای این دنیای دون افتادم. دیدم هم شاعر راست می گوید و هم آواز خوان. همه به دغل بازی و مکاری مشغولند. دلم از این دنیای حیله گر سیاه شد. آواز خوان ادامه می داد. ... که غزال چوچه اش را به پلنگ می فروشد. باز هم به یاد بی مهری یک تعداد آدم ها افتادم که چگونه عزیزان خود را به سیم و زر می فروشند. خلاصه آواز هایی که این هنرمند می خواند مرا با خود می برد و بیشتر محزونم می کرد. هر یک از آهنگ های او به یک نحو دلم را از زندگی سیاه می کرد. بی وفایی، جفا، گناه، حیله گری و غیره هر کدام به تنهایی کافی بود که حال آدم را منقلب کند.
خوب حالا از روی این آواز ها که من برایتان گفتم حدس بزنید که این محفل چگونه محفلی بود؟ محفل چی بود؟
راستی یک آهنگ او را یادم رفت که برایتان بگویم. اگر آن را بگویم حتما حدس درستی خواهید زد. او این آهنگ را هم خواند: آهسته برو ... سرو روان آهسته برو....
