کلیپ ویدیویی حمله طالبان به کابل بانک در جلال آباد را در یوتیوب دیدم. اصل ویدیو اول از تلویزیون طلوع نشر شده بود.

هر چند صحنه های این ویدیو بسیار تکاندهنده و وحشتناک بود اما در این میان صحنه ای را دیدم که قلبم را آتش زد. دیدن آن صحنه های کشتار مردم همه به یک کنار اما چیزی که مرا سخت غمگین ساخت چیز دیگری بود.

در میان سراسیمگی و هیاهو و فرار مردم وحشت زده در کابل بانک که هر کس مانند صحرای محشر از ترس مرگ خود را به هر طرف می زد مردی را دیدم که کودک شش یا هفت ساله خود را با خود داشت. او کودک را برداشته از سویی به سویی فرار می کرد. گاه کودک را می گذاشت و گاه بر می داشت. دلم خیلی سوخت. آنقدر که نمیتوانم این احساس دردناک خود را با کلمات بیان کنم.

یادم آمد که یک بار در زمستان از گذرگاه برفگیر سالنگ می گذشتیم. دخترک من هم با من بود. در کوهها برف سنگینی نشسته بود و چند جا هم برف کوچ (بهمن) رخ داده بود و دستگاه های سنگین راهسازی برفها را از روی جاده می زدودند. از هر طرف کوه هر لحظه خطر سقوط برفها و دفن ما به زیر ده ها تن برف می رفت. گاهی با خود می اندیشیدم که اگر برف ما را در خود دفن کند شاید بتوانم که خود را بیرون کشیده و نجات دهم اما دخترکم را چگونه خواهم توانست که نجات بدهم. آن وقت به نجات خود نمی اندیشیدم فقط در ذهن خود نقشه می کشیدم که اگر ما گرفتار بلا شدیم من اولاد خود را چطور نجات بدهم و چه تدبیری بیاندیشم.

وقتی آن مرد را در بانک به همراه پسرش دیدم مرا سخت غمگین ساخت. مطمینم که آن مرد بیشتر از خود به پسرش می اندیشید.

این را من می فهمم که پدر هستم.

خدا یا تو چه صبری داری! خدا یا تو که به همه چیز قادر هستی چطور می توانی این صحنه ها را ببینی و خاموش باشی!