در این مملکت جنگ هم که نباشد چیزهای دیگری هست که زندگی را به کام مان تلخ کند.

دیروز در تشییع جنازه کودکی بودیم که بیش از یک ماه در چنگ آدم ربایان بود. با وجودی که پدرش در بدل رهایی او پول پرداخته بود اما او را کشتند و جنازه اش را در باغی به زیر خاک کردند.

پدرش را از نزدیک می شناسم. با او رابطه کاری داشتیم. از زمانی که پسرش را ربوده بودند خود را در خانه ای حبس کرده بود و چهار تلیفون همزمان را به کار گرفته بود تا قرضهایش را جمع کند و از طرفی هم با آدم ربایان در تماس بود. می گویند نه غذا می خورد و نه می خوابید. او فقط یک پسر داشت که او را هم مانند گنجشکی در چنگال باز گرفتار می دید. مادرش هم هر روز گریه و ناله می کرد. خانه آنها جهنمی شده بود تمام عیار. فقط گریه بود و درماندگی و عصبانیت.

روز پنجشنبه 12 ربیع الاول همزمان با سالروز ولادت پیامبر اسلام پول را به آنان تحویل داد ولی آنان کودک را رها نکردند. درست یک هفته بعد روز پنجشنبه بود که خبری مانند سیل همه شهر را فراگرفت. فرزند نوروزی را کشته اند.

دیروز در مراسم به خاکسپاری این کودک، عکس کودک دیگری را هم یک نفر بالا گرفته بود. پرسیدم این کیست؟ گفت این کودک دو و نیم ساله دیگریست که یک هفته از ربودنش می گذرد. هنوز هیچ نشانه ای از او نیست. دلم سخت برایش سوخت. آرزو کردم که یک بمب اتم قلب این کشور را نشانه بگیرد و همگی را از هستی ساقط کند. این چه زندگیست؟ مردم به جان هم افتاده اند و خون همدیگر را می مکند. خدایا تو کجا هستی؟ جای تو را در میان این مردم و در قلب های مردم خالی می بینم.

 

علی سینا نوروزی ، کودک مقتول